پارت هفتم  

#پارت_هفتم #لبخندی زدم وگفتم :_«اگه پسری به خوشتیپی من نداشتی چیکار می کردی؟»مامان لبخند پر رنگی زد وگفت:-«الهی قربونت برم پسرم،اصلا تصورکردنش هم خوب نیست.»چشمام و بستم ودستام رو روی دستای مامان گذاشتم،نفس عمیقی کشیدم وزیر لب زمزمه کردم:_«من خیلی خوشبختم که تو رو دارم مامان.» گرمی دستاش آرامش رو به وجودم تزریق می کرد .چشمام را آروم باز کردم وبه چشمای هم رنگ شبش خیره شدم؛بادیدن اشک گوشه چشمش،با ناراحتی گفتم:_«مامان؟چرا گریه می کنی؟»مامان درح

ادامه مطلب  

پارت سوم  

پارت_سوم از حمید خداحافظی کردم و به سمت خونه راه افتادم.موقعی که رسیدم،بابا خونه بود و داشت با مامان دعوا می کرد؛کار همیشگیش بود.خواستم برم جداشون کنم که پشیمون شدم،دفعه قبل که دخالت کرده بودم،بابا کلی کتکم زده بود.بی سر و صدا آروم رفتم تو اتاقم.خدایا!کی این وضعیت تموم می شه؟خسته شدم خدایا!خسته شدم.   لب تابم رو از روی تخت برداشتم و روشنش کردم.چند دقیقه بعد،لب تاب روشن شد وخودش به مودم وصل شد.فوری وارد سایت سنجش شدم و رمز و کد کاربریم رو زدم.خ

ادامه مطلب  

و گاهی دیر رسیدن، رسیدن است...  

دیروز گله‌مند شدم! از دیر رسیدن‌ها... از چیزهای کوچک و بزرگ...
امروز صبح زود از بنگاه زنگ زدند؛ گفت شب بیا قولنامه کن خانه را! گفت، پسرم گفته خانه را به شما بدهم! پسر ده ساله‌اش را می‌گفت!
من دوباره یاد تو افتادم...
انگار امروز روز خوبی است! انگار خدا می‌خواهد کمی نزدیک‌تر شویم...
انگار بناست در خانه‌ی جدید، دست‌هایت را بگیرم...
کسی چه می‌داند...
مثل وقتی که موسی، دنبال خضر می‌گشت!
دلم بدجور روشن است و البته تنگ و شکسته...

ادامه مطلب  

11  

ازیه دیوونه میپرسن:چرادیوونه شدی؟میگه:من یه زن گرفتم دختری۱۸ساله داشت.دختره زن بابام شد پس زنم مادر زن بابام شد منم پدرزن بابام!دخترزنم پسرزاییدکه داداش من ونوه ی زنم شد درنتیجه نوه ی منم شد.من پدربزرگ داداشم بودم.زنم پسرزایید پس زن بابام خواهر ناتنی پسرم شدوپسرم دایی من شد!توباشی دیوانه نمیشی؟!
 

ادامه مطلب  

امشب ابری شده ام  

(بغلم کن کـه بـه دل غصه فـراوان دارم)ظاهری خنـده به لب گریه به پنهان دارم
گله دارم گله از دوست و از دشمن خویشبه تنم زخم هم از ایـن و هم از آن دارم
غـزل و شعـر بهانـه است کـه آرام شوم پـرم از غصـه وغـم حال پـریشان دارم
خشک سالی زده وقحطی عشق آمده است مثـل مجنون شـده و ناله ی سوزان دارم
خسته ام خسته تـر از آنچه تصـور بکنی چهره ویرانتر از آن هرچه که ویران دارم
همـدم روز و شبـم اشک فقط بوده و آه نـه امیـدی بـه بهار و نـه زمستان دارم
بغلم کن کـه کسی نی

ادامه مطلب  

محبت اهل بیت علیهم السلام  

 
همسر شهید میثمی:
بعد از نماز صبح، زیارت حضرت زهرا علیهاالسلام خواند، پرسیدم: مگر شهادت حضرت زهراست؟ گفت: نزدیکه! وقتی خواست برود، پسرم حسین (که کوچک بود) گریه کرد. بردش بیرون، چیزی برایش خرید و آرامش کرد، گریه ام گرفت، گفتم: تا کی ما باید این وضع را داشته باشیم؟ گفت: تا حالا صبر کرده ای، باز هم صبر کن، درست می شه! حضرت زهرا علیهاالسلام را خیلی دوست داشت، روضه اش را هم دوست داشت، روضه او را که می خواندند، به سومین زهرا علیهاالسلام که می رسید، دی

ادامه مطلب  

هیهات!وقته جنگه هر چی داری رو کن...  

اول.بدانید آنها نمی توانند به ما سیلی بزنند ما به آنها سیلی خواهیم زد...
دوم.-هواپیمایی که میخواد از اون جا بلند بشه و بیاد ایران ،ایران زودتر اون جا رو زده،متوجه شدی؟
+نه!
_یعنی اینکه دیشب فقط یه گوشمالی کردن بود،تو دهنی بود بهشون که حساب و کتاب دستشون بیاد.
+بله درست میگین. خب خدانگهدار...
(گوش جان سپردن به دو کارشناس مسائل بین الملل به جای خوندن موادغذایی!)
پی نوشت عنوان:به یاد مادری که شب رو می بارید و صبح دم نزد،کوله اش رو جمع میکرد و بعد، می گف

ادامه مطلب  

........حتما بخونش  

شمایی که با اسم ........ میای وبلاگ ما ادعای پسر بودن داری ببین می دونم هم مدرسه ای هستی ... هنوز برای دست انداختن ما خیلی بچه ای چون حرفات بوی شیر میده ... وبلاگ مارو هم از روی یکی از نیم کتای مدرسه برداشتی...
اول برو دندون شیریاتو از توی باغچه ی حیا طتون پیدا کن بعد بیا واسه من بلبلی کن... این دفعه میدمت ادبت کنن..یا عین آدم میگی کی هستی یا بعدا بد میبینی...
تازه مهنا به هیچکی فامیلشو نگفته فقط هم مدرسه ایا میدونن...تازه اینم یاد بگیر کسی که واسه دست اندا

ادامه مطلب  

قصد دارم غزلـــم را به تو تقدیــــــــم کنم  

قصد دارم غزلـــم را به تو تقدیــــــــم کنمشاه بیــت غـزلـم را ، ز ، تو ترسیـــم کنــم
قصد دارم بنویســم ز محبـــت ، از عشــقولی از قبــــل ، دلت را تهـــی از بیـــم کنم
قصــــد دارم غزلـم را بِسُـــرایــــم با عشقمزد آن قلب تو را یک شبـــه تسلیــــم کنم
خواهشم برتو همین است بخوانی باعشقتا دو چشمان پُر از اشک تو از سیــــم کنم
غزلم پُر شده از محنت و از درد و غمــــتخواستم با نگـه مست تو چون ، نیــم کنم
غزلم گشت تمــــام و نفســـم بنــــد آم

ادامه مطلب  

دوست دارممم میخوام همه بدوننن  

 
تو تمام احساسم هستیتمام عشقم!تمام احساس ناب دست نخورده ام،كه حاضرنیستم، حتی ذره ای از آنرا،با هیچ كس تقسیم كنم؛با هیچ كس جز"تو"نهاحساسم را با تو تقسیم نمی كنم بلكه؛آن را به"تو" تقدیم می كنم؛تمام احساسم را؛تمام عشقم را..تقدیم تو می كنم ❤️دوست دارم❤️چون تنها ترین فڪر تنهایے منے.دوستت دارم❤️ چون زیباترین لحظات زندگے منے.دوستت دارم❤️ چون زیباترین رویاے خواب منے.دوستت دارم ❤️چون زیباترین خاطرات منے.دوستت دارم ❤️چون زایید ہ ے احساس پاڪ

ادامه مطلب  

شب را دوست دارم!  

شب را دوست دارم!
چون دیگر رهگذری از کوچه پس کوچه های شهرم نمی گذرد تا سرگردانی مرا ببیند!
چون انتها را نمی بینم تا برای رسیدن به آن اشتیاقی نداشته باشم!
شب را دوست دارم چون دیگر هیچ عابری از دور اشک های یخ زده ام را در گوشه چشمان بی فروغم نمی بیند!
شب را دوست دارمرا که اولین بار تو را درشب یافتم!

ادامه مطلب  

زود قضاوت کردن  

ﻣﺮﺩ ﻣﺴﻨﯽ ﺑﻪ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﭘﺴﺮ25ﺳﺎﻟﻪ ﺍﺵ ﺩﺭ ﻗﻄﺎﺭ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ.ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﻣﺴﺎﻓﺮﺍﻥ ﺩﺭ ﺻﻨﺪﻟﯽ ﻫﺎﯼ ﺧﻮﺩ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ،ﻗﻄﺎﺭ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﺣﺮﮐﺖ ﮐﺮﺩ.ﺑﻪ ﻣﺤﺾ ﺷﺮﻭﻉ ﺣﺮﮐﺖ ﻗﻄﺎﺭ ﭘﺴﺮ25ﺳﺎﻟﻪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺷﻮﺭ ﻭ ﻫﯿﺠﺎﻥ ﺷﺪ.ﺩﺳﺘﺶ ﺭﺍ ﺍﺯ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺑﺮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﻫﻮﺍﯼ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺣﺮﮐﺖ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻟﺬﺕ ﻟﻤﺲ ﻣﯽ ﮐﺮﺩ،ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ:ﭘﺪﺭ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻦ ﺩﺭﺧﺖ ﻫﺎ ﺣﺮﮐﺖ ﻣﯽ

ادامه مطلب  

دوستان وبلاگی کجایید  

بعد از مدتها که یه سری به اوایل وبلاگم زدم کامنتهایی که دوستان نوشته بودن برای لحظاتی دلم برای دوستان تنگ شد 
از کامنتهای ریحانه که همیشه به من لطف داشتتا مناظره هایی که همیشه بی نتیجه میموند
بعضی وقتها که وبلاگ دوستان رو نگاه میکنم و میبینم که بسته شده حالم گرفته میشه 
چون نمیتونم احوالشون رو جویا بشم 
از تراویس بیکل با اون همه علاقمند به وبلاگش تا سارای متولد دسامبر که تن به جراحی ببنی داد 
بعضی هم ازدواج کردن مثل رژ ، چای سرد 
بعضی ها بدو

ادامه مطلب  

- 25 -  

خب خب اینم از اخرین امتحان دفاعی عمرم وقتی رسیدم خونه افتادم به جون کتابم [کلیک] خیلیییی خوشحالم اخیش راحت شدم ♡_♡ بعد امتحان با سحر نشستیم زرتو زورت عکس گرفتیم تا نگین و زهرا بیان اونا همیشه دیر میان -_- بعدش که اومدن رفتیم پارک اونجام همش عکس گرفتیم یکم سر به سر هم گذاشتیم نگین و زهرام دعوا میکردن منو سحر میخندیدیم D: خوب بود خوش گذشت بعد امتحان ولی بعدش دیدم ۳ تا از هم کلاسیام که ازشون بدم میاد اومدن نشستن کنار ما یکم حرف اینا زدن بعد دیدیم ی

ادامه مطلب  

ای پدر  

ای پدر ای با دل من همنشین          
ای صمیمی ای بر انگشتر نگین
ای پدر ای همدم تنهاییم
آشنایی با غم تنهاییم
***
ای طنین نام تو بر گوش من
ای پناه گریه ی خاموش من
همچو باران مهربان بر من ببار
ای که هستی مثل ابر نو بهار
***
در صداقت برتر از آیینه ای
در رفاقت باده ای بی کینه ای
ای سپیدار بلند و بی پایدار
می برم نام تو را با افتخار
***
هر چه دارم از تو دارم ای پدر
ای که هستی نور چشم و تاج سر
رحمت بارانی روشن تبار
مهربانی از مانده یادگار
***
ای پدر بوی شقایق می

ادامه مطلب  

من تجربه هایم را دوست دارم  

 حتی اگر اشتباه، من دست و پا شکسته قدم برمی‌دارم. و خدا می‌داند که هیچ بلد نیستم درس به کسی یاد دهم. آن آرامشی که کمتر کسی در تنهایی به آن نائل می‌شود، من غریزتن و قریحن در خودم دارم. راستش من خیلی چیزها در خودم دارم که دیگران ندارند و به دنبال آن‌ند. برای من سخت است که باور کنم عامه ی مردم بدنبال حقیقت‌ند. من حاصلِ چند خودکشی ام؟ چند خدا خودکشی کرد که من وارثِ حافظه و قریحه ی ایشانم؟ چند قرن؟ فکر نمی‌کنم چیزی که الان باعث آرامشم می‌شود حقی

ادامه مطلب  

خوشحالم...  

لذت ارامش رو این روزا درک میکنم.البته حس میکنم بیشتر دارم لذت بیخیال بودن و سپردن یه سری اتفاقات رو به دست خدا حس میکنم..
هرکدوم که باشه به خودم کادو میدم و خودمو تشویق میکنم که بعد از چندسال این ارامش رو دارم و این راه رو ادامه میدم...
چیزی که حق مسلمم بود از خودم سلب کرده بودم و حالا این ذهن ارومم رو دوست دارم..
صبرم رو باید خیلی بالاتر ببرم.
 

ادامه مطلب  

من چ کنم ؟!  

من از اخر ب خاطر لباس میرم ی دوس پسرم واسه خودم پیدا میکنم :/
عاشششق لباسای پسرونم
عشق میکنم با ساعت و حلقه بابام
عشق میکنم با پلاک گردن پسر داییم 
عشق میکنم استینای تا ارنج مردا رو میبینم (حتی رامبد جوان !)
اما بابام ک تحت اختیار مامانمه :دی
داداشمم ک ...
کافیه بش بگی اون دکمه بالارو باز بزار، تا خرخرش میبنده :/
بش میگم ساعت دستت کن ، لج میکنه نمیبنده :/
ی بارم خودم رفتم براش ی فروهر خریدم(گردنبند ،) مامانم میگه ن سوسولیه :/(ک البته ته دلم موافقم :دی)


ادامه مطلب  

پارت پنجم  

#پارت_پنجم*****دیگه جونی واسم نمونده بود؛پنج ساعت بود که تو بازار بودیم.با بی حالی به مامان گفتم:_«آی پام،شکست به خدا،جون من ول کن بریم خونه،تموم شد دیگه.»مامان با اخم نگام کرد و گفت:-«حرف نباشه،پسره تنبل؛تو که چیزی بلند نکردی این همه ناله می کنی،فقط یه دو تا پلاستیک برداشتی.»چشمام از تعجب گرد شد!فقط دو تا پلاستیک؟!من شیش تا پلاستیک برداشته بودم.به مامان گفتم:_«مامان؟فقط دو تا پلاستیک برداشتم؟من شیش تا برداشتم!شــیـــش تا»مامان با بداخلاقی گف

ادامه مطلب  

آشفتگي  

وقتایی ك فامیل میاد خونه و وضع مامانی و میبینم ... خودم عین خیالم نیست و خیلی عادیم انگار اتفاقی نیفتاده اما مامانی...
خیلی بهم ریختم ! خیلی اشفته م... نمیدونم چم شده ... 
چقد این نقاشیمو دوس دارم... فردا قابش و میگیرم..
+منظورش و از زنگ زدن نمیفهمم! با یه ادم لاشی ك همه حرفاش پُراز تناقضه و واسه خاطر یه اهنگ و عشق عوضیش بهت گفته گمشو چكار میتونی داشته باشی!؟
+امروز خبرای خوب شنیدم اما از غم رضا دلهره دارم
كاشكی یكی میومد ك اینهمه تكرار و از زندگیم میشس

ادامه مطلب  

.....  

ولی من هنوز هم امید دارم.
هنوز به طرز ساده لوحانه ای روی عقیدم پافشاری میکنم و منتظر معجزه میشینم...
من هنوز به خواسته هام؛فکر میکنم...
هنوز مثل قبل خیالباف!!ام....
من به معجزه ایمان دارم...
به خدایی که دریا رو میشکافه؛
آتش رو گلستان میکنه؛
قفل ها رو برای یوسفش باز میکنه؛
با دست پیامبرش مرده ها رو زنده میکنه....
من به این خدا ایمان دارم...
میدونم میشه...
مطمئنم امیدمو نا امید نمیکنه...
همین:)
 

ادامه مطلب  

کاش حال نامه ها بد نشود  

...به انتهای نامه که رسیدم میخواستم بنویسم . دستم نچرخید به گفتن دوستت دارم. از خودم پرسیدم که آیا واقعا دوستش دارم؟ نداشتم،انقدری دوستش نداشتم که بتوان گفت . داشتم انتهای حرفهایم را نیمه تمام رها میکردم که یادم آمد زندگی بدون عشق، آرامش ندارد. نامه ام بوی زندگی نمیداد، نامه ام شبیه به من نبود؛ آرامش نداشت، خوشحال نبود. قبل از اینکه از نوشتن پشیمان شوم! توانا بودنش را مرور کردم. در انتهای نامه برایش نوشتم . حالا شاید کمتر از قبل اذیت کند؛ خودش

ادامه مطلب  

1st  

یادم میاد اولین وبلاگم رو دقیقا سالی که کنکور داشتم ساختم. 
همیشه وقتی تحت فشارم یا استرس دارم یا ناراحتم دلم میخواد یه جایی باشه که بنویسم. اتفاقا ذهنم هم اینجور موقه ها از همیشه فعال تره. در حدی که من وقتایی که خیلی خوشحالم یا حالم خوبه واقعا احساس خنگ بودن میکنم. :)) 
 
اولین پست این وبلاگم رو دارم وقتی ثبت می کنم که دقیقا 25 روز تا کنکور ارشد وقت دارم. و قراره برخلاف همیشه موفق بشم و به 100 درصد این هدفم برسم. 
 

ادامه مطلب  

342.  

یه وقت‌هایی به سرم می‌زنه چادر رو بردارم از سرم و بشم همون زحل همون موقع ها.. اما خب من چادر رو دوست دارم.. خودم رو هم تو چادر دوست دارم.. آره خب.. نمی‌تونم مثل خیلی ها پز هیکل و موهای بلند و لباس‌های خوشگل رو بدم، ولی باز هم چادرم رو دوست دارم.. از اون چادری های خود برتر بین که من خوبم و بقیه آدم بدن هم نبودم.. گاهی وقت‌ها به روزهایی که اگر چادر نباشه چه شکلی می‌شم فکر می‌کنم.. بعد وسطش می‌گم نه! نمی‌شه.. زحل این شکلی خاص تره، خانم تره، بیشتر شبیه

ادامه مطلب  

یک جور دیگر...  

خوبم...!خیلی خوب...مگر می‌شود به فکر تو بود وُ خوب نبودتو را خیال داشت وُ بد بود...من خوبم قشنگِ عزیز...راستی تا یادم نرفته بگویم...دوستت دارم...نه مثل دیروز...نه مثل امروز...نه حتی مثلِ اولِ سطر...تو را یک جورِ دیگر دوست دارم...بیشتر از هر جور...

ادامه مطلب  

بوی نسیمی از فردا می اید ....  

فردا...همان فردایی که دیروز پس فردا بود و دو روز دیگر دیروز است .همان فردایی که برای این که فردا شود مدت زیادی صبر کردم...عجب قدرتی دارد این فردا... فردا برایم روز دیدار دوباره است و دل توی دلم نیست تا این فردا بیاید و تمام شود و شاید هم می خواهم که بیاید و تمام نشود ...
نمی دانم چه اتفاقی قرار است بیفتد و نمی خواهم هم بدانم.حال کودکی را دارم که به هوا پرتاب شده و می داند پدرش میگیردش و در نهایت زمین نمی خورد،انچنان که در هوا معلقم و استرس دارم میدانم

ادامه مطلب  

خدایا ۱۱  

سلام خدایا 
نمیدونم باید چی بگم 
یا چطور درخواست کنم 
فقط میدونم دارم روزایی رو میگذرونم که بدجور نیازمندتم 
 دلم میخوادالان ته ِتهِ دلمو بهت بگم 
واقعا به کمکت احتیاج دارم خیلی زیاد 
خیلی کم گذاشتم ولی الان وقت غصه خوردن نیس 
ازت کمک میخوام تا بتونم اونی بشم که میخوام 
خواهش میکنم خواهش میکنم باتمام وجود به همه کنکوریها کمک کنی به همشون که بهترین نتیجرو بگیرم حتی به قیمت کنار زده شدن من 
لعنت به شیطان 
 خدایا ته قلبمو ببین وکمکم کن 
خیلی

ادامه مطلب  

#آنقدر دوستت دارم که...  

آنقدر دوستت دارم که خودم هم نمیدانم چقدر دوستت دارم!
هر بار که می پرسی، چقدر؟!با خودم فکر می کنم؛
دریا چطور حساب موجهایش را نگه دارد؟!
پاییز از کجا بداند هر بار چند برگ از دست میدهد؟!
ابرها چه می دانند چند قطره باریده اند؟!
خورشید مگر یادش مانده چند بار طلوع کرده است؟!و من،چطور بگویم که،چقدر دوستت دارم

ادامه مطلب  

پارت ششم  

#پارت_ششممامان ماشین رو جلوی رستوران نگه‌داشت و گفت:« پیاده شو که از بس حرف زدی سر درد گرفتم.»با خنده از ماشین پیاده شدم و گفتم:«_بالاخره باید یه جوری کنجکاویم رو رفع کنم یا نه؟»مامان دستشو گذاشت رو کمرم و منو به جلو هل داد و گفت:«راه میفتی  یا میخوای تا صبح همین‌جا وایستی حرف بزنی.»خنده ای کردم و در حالی که در رستوران رو برای مامان باز می‌کردم گفتم:«_منو عفو کنید بانو٬بفرماید تو»مامان رفت تو و به طرف یک میز دونفره رفت، همین که خواست صندلی رو

ادامه مطلب  

آه حرفی بر زبان دارم  

آه این احساس را در فهم جوهر راه نیست
آه حرفی بر زبان دارم که جان آگاه نیست
همچو مه در آسمان و بی خبر از حال من
او نمی داند به چشمم روشنی جز ماه نیست
او به خنده حال ویرانم تمسخر میکند
خانه ام ویران شده چون در میانش شاه نیست
کاش صد دل به وصل او فقط یک کوه بود
در دلم بنشسته و دنیا به دیدم کاه نیست
آرزو دارم که تنها باشد او حالا که نیست
دور او صد مار پیچان، قبل من بد خواه نیست
این گله ار بهر آزادی ز چاه غم نبود
هیچ دارویی به زخمم بهتر از یک آه نیست
گر که

ادامه مطلب  

یه شبِ دیگه  

حس بدی دارم ، یه چیزی شبیه عذاب وجدان ولی حس خوبی هم دارم دقیقا نمی دونم چه حالی ام ....
دیشب حرف زدیم کلی دعوا و اشتی کردیم ، ۷ساعت چت کردیم به یاد قدیما....
کمتر عصبانی می شه و بیشتر کوتاه میاد و این خیلی خوبه 
شاید امشبم اومدم باهم حرف بزنیم

ادامه مطلب  

کارهایی که دارم دنبال میکنم  

الان در کنار کار اصلیم:
LED
خورشیدی
بهینه سازی انرژی
تجهیزات پزشکی
نیروگاهی
را کم و بیش دارم دنبال میکنم ولی قطعا محدودشون خواهم کرد.
الان بحث مالیات و جداشدن دو نفر از شرکت خیلی جدی و آزادهنده شده که امیدوارم این مشکل رفع بشه.
تو زندگی یاد گرفتم جوگیر نشم و زود امیدوار و ناامید نشوم... و این مشکل را باید تو این سن حل کنم.
واقعا دلم میخواد کتاب بخونم دلم میخواد رمان بخونم و برم تاتر...
این روزا کنسرت هم رفتم و خوب بود ولی انقدر عجله دارم تو زندگی که

ادامه مطلب  

#هشتاد و دو  

دوست دارم  گوشه ای بنشینم و حین اینکه دستهات به کاری مشغول هستند، مثلا کتاب خواندن، ساز زدن، ورق زدن کتابی یا حتی پوشیدنِ پیراهنت وقتی می خواهی بروی بیرون؛ نگاهت کنم. آنهم نه به تمامی، زیر چشمی. زیر چشمی نگاه کردنت وقتی مشغولِ خودت هستی حالم را خوب می کند و هزار بار در قلبم و مغزم می گویم که این بشر را چقدر که دوست دارم، چقدر که بودنش کنارم آرامش و سرخوشیِ مداوم است. و آنوقت که دستهات به گرفتن دستهام مشغولند به تو می گویم که بسیار دوستت دارم. ب

ادامه مطلب  

1404  

بعضی روزا روزِ کُده.بعضی روزا روزِ کتاب. هر روز خودش بهم میگه که روزِ چیه. روزِ موزیک، روزِ کار، روزِ نوشتن، روزِ فیلم، روزِ خواب و ...
نمیدونم امروز روز چیه. هم دارم همه شو باهم امتحان میکنم،هم دارم دنبال یه چیز جدید میگردم...

ادامه مطلب  

دوستش دارم  

کسی را دارم.... که انقدر برایم کسی هست که نگاهم دنبال کسی نیست و هزاران بار فریاد زده ام و میزنم که دیگر کسی به چشمانم نمی آید "هرگز" و هیچ نگاهی، دلم را نمی لرزاند "هرگز" تنها یک نفر هست که همانند گنجینه ای گرانبها در دلم جای گرفته ! انسان که سهل است، وجودش را به دنیا هم نمی دهم! 

ادامه مطلب  

ارزو  

داشتم دعا میکردم. یکهو به خودم اومدم دیدم با چنان شوق و ذوقی دارم آرزوهام رو از خدا میخوام که نگو. 
خیلی وقت بود آرزو نداشتم. وقتی میخواستم دعا کنم فقط میگفتم خدایا دوستت دارم و ازش میخواستم کمک کنه دلمو مثل اقیانوس کنم ولی امشب علاوه بر اقیانوس چیزای دیگه هم میخواستم.
 
 
سین اولین حرف اسم منه. بعضی جاها سین مینویسم. سین به انگلیسی یعنی گناه. من گناه بی گناهی بیش نیستم.  

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1