قسمت هشتم  

باراد هم به نشانه ی تاسف سری تکان داد و گوشه ی تخت نشست و به من که ایستاده بودم اشاره کرد و گفت : بفرمایید بشینید ، راحت باشید . 
تشکری کردم و روی همان صندلی قبل نشستم .
برنا: بهتر هست که بریم داخل اتاق و آن جا حرف بزنیم .
اراد سری تکان داد و از جا بلند شد . در اتاق باز بود و برنا مثل گوساله سرش را پایین انداخت و داخل شد اما باراد و کنار در ایستاد و با دست اشاره کرد اول من داخل شوم . من هم با حرکت سر تشکر کردم و وارد اتاق شدم و روی تخت نشستم . باراد هم بعد

ادامه مطلب  

روز افسردگی مفرط  

سه شنبه 30 خرداد ساعت:9:10 .م. رفته باشگاه امشب فینال فوتسال.امروز صبح که بیدار شدم داغون بودم چه روحی وچه جسمی.بگزریم که هورمون ها م هم به همریخته بود.کلی هم بهش پریدم  .راستش بیش تر بر گرفته از شب قبل بود.افطار خونه جدیده دایی دعوت بودیم مادر شوهرم اینها هم اومده بودن بچه خواهر شوهر عزیزم هم اورده بودن.مسئله اصلا حضورش نبود .بلکه بیشتر برخوردهای مادر شوهرم بود که باز شروع کرده بود به تعریف ها و تمجید های الکی.این قدر بوسش کرد این قدر نازش میکشید

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1