چرا یه گوشه دپرس طوری میشینم و با بقیه گرم نمیگیرم چرا انقدر با همه گرم میگیرم و یه گوشه دپرس طوری نمیشینم چرا واسه اشنا خوب بلبل زبونی میکنم چرا واسه ی غریبه لال مونی میگیرم چرا اهنگ شاد گوش میکنم مگه عزادارٍ رفتنش نیستم چرا اهنگ غمگین گوش میدم مگه عروسی دختر همسایه نیست چرا همش تلگرام رفت و امد میکنم چرا انقدر عکس پروف عوض میکنم چرا انقدر عکس پروف میزنم چرا اصلا عکس پروف نمیزنم چرا لست سین ریسنتلیم چرا چندوخته انلاین نیستم چرا همش انلا

ادامه مطلب  

اخبار کارها  

درود خدمت همه ی عزیزان
بنده 21 تا ترک تو این 4سال منتشر کردم که آخریش تا به امروز عید تلخ بود
کارهای بنده به صورت فصلی هستند
که هر فصل با 23الی 24 ترک به پایان میرسه
که این یعنی فقط 2 تا اهنگ مونده تا اولین فصل به پایان برسه...
کارهای پایانی رو با تاخیر منتشر خواهم کرد چون به صورت حرفه ای خواهند بود.
به کانال بنده تشریف بیارین بیشتر اخبار رو من اونجا میذارم...
فعلا
 

ادامه مطلب  

 

بیا واسه تو قصه بگماز این دله شکسته بگمبزار بدونی چی کشیدمبزار بگم از اون غریبه ای که با تو دیدمبزار بدونی خاله منونباشی بیخیال منوبزار بدونی خیس چشامبزار بدونی از این همه دیوونگی چی میخوام
 
متن اهنگ یادم باشی مرتضی پاشایی
بیا واسه تو قصه بگماز این دله شکسته بگمبزار بدونی چی کشیدمبزار بگم از اون غریبه ای که با تو دیدمبزار بدونی خاله منونباشی بیخیال منوبزار بدونی خیس چشامبزار بدونی از این همه دیوونگی چی میخوامچی میخوامنه دلیلی داشتی نه ح

ادامه مطلب  

بله! تو!!  

ساعت 2:11 دقیقه به وقت بی وقتی. Mard,mordاینکه خوابیدن با زنهای زیبا بهتر است موضوع واضح و مبرهنی است. 
و ازدواج مردها ازين بابت است.
در کل باور قدیمی وجود دارد که میگوید:  تخت خواب حلاوت و استرس عشق را نابود میکند.
گزافه نیست. شبها ساعت 7 توی حمام وقتی با او ملاقات میکنم ،این عمل صحه بر باور قدیمی می گذارد... 
قبلا هم وقتی عاشق نادیا دخترک یتیم لاغر اندام و به قول خارجی ها بسیار هات بودم و خط به خط شعر برایش مینوشتم  و او با آه آه کردن و عشوه گری های شبا

ادامه مطلب  

جهنم  

دارم از خستگی میمیرم و باز بی خوابم
حالم ازين همه بی خوابی بهم میخوره!
دیشبم خوابم نبرد۶صبح خوابیدم
فردا امتحان دارم
واس بعد امتحان بلیط دارم
بلکه بتونم واس اخرین بار ببینمش....
خدایا،ب جهنمت چ حاجت؟همین روزامونو مث فیلم واسمون پخش کن،از صدتا اتیش و سرب داغ زجر اورتره...
مگه غیر اینه ک الانم سرب تو ریه هامون و اتیش تو دلامونه؟نکنه جهنمت همینجاست؟
 

ادامه مطلب  

طوفان  

در روزهای خوبتان بدانید،بعدا خاطره این روزها شما را دیوانه  میکند... 
اون لحظه هایی ک خونه مامانجون ،شام دور هم جمع میشدیم و چرت و پرت میگفتیم و خاله هی این تو و اون تو میکرد و ما غش میکردیم از خنده  و واسه خرید رفتن دسته جمعی و فرداش خونه خاله رفتن برنامه میچیدیم،و فک میکردیم بهتر ازين نمیشه،باید میفهمیدم همه اینا ارامش قبل طوفانه....
وقتی زیادی داره خوش میگذره،باید شک کنم ک ی خبریه...!

ادامه مطلب  

من  

سلام به روی ماه همتوون عاشق تک تک شما دوستانم با اون دلای مهربون وپاکتون
امیدوارم هر جا هستین روی این کره خاکی سالم وموفق باشین
دلم می خواد از دل تنگیام واستون بگم
ااز یه سری از دوستام که حالا حالا معلوم نیس ببینمشون ودلم براشون تنگ شده
از یه سری آدمایی که در زمانهای مختلف وارد زندگیم شدند و الان نیستن ومن خیلی اذیتشون کردم
والان به کارای خودم میخندم
بعضی مواقع آدم کارای احمقانه انجام میده دست خودشم نیس بعد میگه آخ کاش اینجور نمیگفتم نبودم 

ادامه مطلب  

 

بیچاره کاری ندشات فقط کامنت میذاشت یعنی من طرفیت یک کامنت هم ندارم
نفسی دیشب گفت تموم شد فکنم بخاطر همون بود 
ولی عجیب احساس راحتی نمیکردما...معذب بودم چرا اینطوری ام من 
بیخیال شاید تو بروز شده ها هم دیگه نخام برم 
مهم خودمم و داشتن نفسی
بعدش زالو رو تنم بودا تو خاب..
راستی حسین دیشب گفت تو باید عروسی کنی
یعنی منو درگیر و نوکر خودش کرد با این حرف دوس دارم ازين حرفای شیرین
الان دارم احساس راحتی میکنم تند تند مینویسم اونجا دو ساعت باید فک میکرد

ادامه مطلب  

بت شکستن  

ابراهیم....علی نبینا و‌آله و‌علیه السلام
 
سال گذشته نزدیک یکماه بررسی وتحقیق و مشورت و اسیب شناسی و ...ازين کارای به قول مریمی، علمی انجام دادم. نهایتا طرحش رو دخترا دم اجرا، عوض کردند. 
ناراحت شدم و نذاشتم رو کار اثر بزاره. 
چند ماه بعد شنیدم فلان شهرستان ، در فلان استان همون طرخ رو اجرا کردند‌ . 
حتی ... هم بخشی از طرح رو اجرا میکنن... شاید طرح مفیدی بوده باشه‌ 
حتی ـــــــ‌ گفت تاحالا همچین طرح پخته ای اجرا نشده. و‌منتظر بود نتیجه رو ببینه ت

ادامه مطلب  

حرف  

دوستانش و  مردم غریبه همه و همه او را می ستودند و حتی با آن سن کمش الگوی رفتاری عده ای شده بود تنها مشکلی که وجود داشت این بود که خانواده اش قبولش نداشتند. البته قانونش همین است .وقتی در محیطی آرام آرام رشد می کنید افراد متوجه ی تغییرات ریز و جزئی شما که در نهایت یک تغییر محسوس می شود نخواهند شد. یعنی شما را همان کودکی می بینند که اولین روز تولد بخاطر بدنیا آمدنتان کلی به دردسر افتادند چون اصلا اراده ای از خودتان نداشتید .با این حال سعی داشت در ه

ادامه مطلب  

Burnt dream  

امروز داشتم تو اینستا پیج مرجان و مژده میدیدم... 
و بعدش ی چرا؟؟؟؟ بزرگ تو سرم شکل گرفت... 
واقعا چرا؟
ماها همه با هم بودیم ک،از مهد کودک،تو مهد ک همه عین هم بودیم،اون موقع خونه ماهم مث اونا بالاشهر بود،پس ازين نظر ک فرقی نداشتیم،بحث نمره و درسم نبود ک بگم اونا بهتر بودن....
فقط مرجان ۲تا خواهر بزرگتر داشت و مژده دختر خالش ک طبقه پایین بودن...
و من ک همیشه تنها بودم!
دبستان معراج...
باز هممون باهم بودیم...
خدایی از نظر هوش و نمره و درس هممون عین هم بو

ادامه مطلب  

نامه ای برای بابا لنگ دراز من!  

سلام.اول ببخشید که بهت گفتم بابا لنگ دراز.آخه هرچی فکر کردم برای تو شخصیتی شبیه تر پیدا نکردم..هرچند فکر میکنم شخصیت تو از اون خیلی والا تر هست.فرق من و اون داستان اینه که اون دختر فکر میکرد که هیچوقت به بابا لنگ دراز نمیرسه ولی من مطمءنم‌ که  این اتفاق غیر ممکنه.و البته هیچوقت هم به تو نظر نداشتم و ندارم.اصلا خیلی فرق بین داستان من و جودی هست.چیزی که فکر میکنم مشترکه اینه که هر دو یکی رو برای رویامون در نظر گرفتیم.برای وقتی که مردیم و اگر خدا ب

ادامه مطلب  

تمام انباشته شده ی افکارم..  

امروز خیلی جالب و خوب بود.مامان به یه مهمونی دعوت بود.ازون مهمونی زنونه هایی که بهش میگن مولودی.و بنظرم حوصله سر بره.پس باهاش نرفتم.ولی چون شب مراسم خودمونی خونه ی خالم داشتیم و کسی نبود منو ببره و ترجیح میدم هر چه کمتر با هر مذکری قبل ازدواج در ارتباط باشم،آژانس هم نمیخواستم بگیرم.مجبور شدم با مامان برم خونه خالم و اونجا بمونم تا خاله و مامان از مهمونی برگردن. وقتی داشتم فکر میکردم که برم یا بشینم درس بخونم به این نتیجه رسیدم که هیچوقت نباید

ادامه مطلب  

 

 
خون و برف و نمک
 
 

از صبح احساس یک تهوع خوشایند را دارم. حالتی عجیب، دعوتی که هیچ چیز مانعش نمیشود. قدم نهادن در لمحه ای از امید و موجی از اضطرار .

 

پیش تر ها نیز به لحن آشنای این احساس، از اعماق خواب هایم، صدایش را شنیده بودم.

 

حالا همه ی ترسم ازين است که آنهمه، تصویر درهمی از رویایی منحط باشد و آن صدا جز زوزه ای یکریز در حافظه ی زنی شقه شقه به اعتدلال خاطره و خاکستر نباشد.

 

چمیدانم تظاهرات عجیبی ست در تورم رگ هایم،

 

من که تمام خواب های

ادامه مطلب  

 

 
یک کیف شیشه ای انباشته از پد لاک پاک کن انداخته بود گل گردنش، نه هوار میکشید نه وسط جمعیت بهت زده و بی رمق مسافران مقاصد نامعلوم، دور میزد، تنها همین که دست کوچکش را محکم چسبانده بود به درب خروجی و نگاه بی آزارش ماسیده به تاریکای آنسوی شیشه ها، چیزی را بی هیاهو میکاوید.
به ناخن هایم نگاه کردم به لاک های بد رنگ اکلیلی که برای دلخوشی خواهرزاده ی چهارساله ام مجبور شدم روی ناخن هایم بزنم، به اختناق جعبه های لاک پاک پاکن، توی کیف شیشه ای پسربچه ی

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1