او کیست ؟ یک دیوانه !  

 
اینکه تعادل کدوم سمته رو قاطی میکنم ....
فک کنم تعادل اونجاییه که مقدار مواد بیشتری تولید شده یا مونده .....
 
یکم با مسائل سرعت مشکل دارم ....
 
فک کنم تعادلو بیشتر از سرعت میفهمم ...
 
فقط بخشای شیمی و زندگی یادم نرن خوبه .......
 
صب پاشم یه نگاه دیگه به سینتیک بندازم یا الان بخونم ؟
 
واسه اطمینان یه نگاه میندازم بهش ....
 
نمیدونم امتحان فصل اول رو کجا گذاشتم از روش بخونم خیالم راحت میشه .
 
برم بگردم دنبالش ؟؟؟
 
یکم خوابم میاد ولی خب یه چهار پنج لیوا

ادامه مطلب  

زندگی !  

امروز از بیرون که داشتم میومدم خونه هوا تاریک شده بود
هوا هم سوز سرمای عجیبی داشت
قدم هامو میشمردم که چند قدم دیگه مونده تا برسم به خونه ، خیلی سردم بوود !
کلید که انداختم و در رو  باز کردم وقتی گرمای خونه صورتمو نوازش کرد گقتم
خدایا شکرت که توو این سرما سر پناه امن و گرمی برای زندگی داريم .
حالا خیلی ها درگیر بزرگ و کوچیک بودن خونشون ، یا بالا شهر و پایین شهر بودن خونشون
یا نوع چیدمان خونشون یا دکور وسایلشون هستن ! اما اینا هیچ کدوم مهم نیست ..
ه

ادامه مطلب  

 

سه ساعته بیدارم و دارم کتابی میخونم که باورهای بودن و نبودنم به چالش مکشه از دیروز گردن درد امونم بریده امشبم از درد گردن و شونه بد خواب شدم خواب مامان دیدم خوب بود ولی خواب من اشفته بود .... صدای باریدن بارون میومد اول فکر کردم مال قل قل کتری ابیه که روی بخاری گذاشتم ولی نه بارون میاد اینو از صدای کانال کولر شنیدم .....
خدایا شکرت مکنم .... چن روزه مهمون هستم ولی باید برگردم خونه مامانی حال و هواش خوبه ولی باز به خونه خود ادم نمیرسه ..... یجورایی اپار

ادامه مطلب  

 

هوا كم كم سرد می شود. ترافیك روزهای خوب در راه است. محرم، پاییز، آبان، پاییز، آذر، قهوه های گرم، لباس های ضخیم و پالتوهای بلند، دست های یخ زده، صبح های سرد ى بارانی و برفی، دستكش و شالگردن عزیزم، و من چقدر عاشق روزهای سرد هستم..كار تمام وقت خیلی از آدم انرژی می گیرد، تنها بدی پاییز روزهای كوتاهش است، غروب كه می رسم خانه چشم هایم یاری ام نمی كنند كتاب بخوانم یا پیانو تمرین كنم. امروز اولین روز سرد و ابری تهران بود، حالم خوش بود. در كنار غم همیشگی

ادامه مطلب  

 

‎ سر سفره ی صبحونه،هول هولكی دو سه تا لقمه میخورم و نصف لیوان چای و داغ داغ سر میكشم و سریع پا میشم ،مانتو مو میپوشم،روسریمو سر میكنم و میگم عزیز خدافظ،من برم تا دیرم نشده! چادرمو از آویز برمیدارم تو هم كفشامو میذاری جلوی در و میگی فقط خیلی مراقب باشیا،میگم چشم و سریع میرم سمت آسانسور!! صدام میكنی خانوووم!! جانم،؟؟؟؟ یه دیقه بیااا،جون دلم؟؟؟؟ دیرمه آقااا!!! پیشونی مو میبوسی و میگی :"""لا حول ولا قوة إلا بالله العلی العظیم """‎دست میكنی تو جیبتو

ادامه مطلب  

غمگینم؛ ((  

غمگینم چون دلم یلدا میخواد... 
دلم میخواد مثله قبلنا همه جمع شیم خونه ی بی بی, بگیم بخندیم بازی کنیم بزنیم توو سر و کله ی هم... 
ولی به احتمال 99% نمیشه... و هرکس میشینه توی خونه ی خودش؛(
چرا... چرا یلدای من باید تاریک و بلند باشه,
اصلا طولانی ترین شب سال خر است وقتی قرار است تنهاییت را طولانی تر کند و سیاهی اش دلت را انقدر میفشرد تا بترکد[گریه] [قلب شکسته] 

ادامه مطلب  

عمه نویسنده کو ؟؟؟  

 
نمیخواستم فیلم ببینماااا 
اما این ملكه كى رو دیدم .... 
چند قسمتشوووو 
تو روووووح نویسندش رید رو هیکلم ... 
روند داستان مطابق میلم نبود اعصابم ریخت بهم ... 
دیگه نیگاش نکردم ولی خب قهوه ایم کرداااا
دلم میخواد فوشااااای ناموسی بدماااا، لعنت به شیطون 
 
استغفرلله ..... نویسندش روانی بووود 
 

ادامه مطلب  

رویای آرام من  

 دوست داشتم صاحب یه کافه کوچیک بودم، تو بلوار کشاورز.‌ با صندلی های قهوه ای رنگ لهستانی با رو میزی  های سفید با نقش گلهای قرمز ریز. موسیقی هایی هم که پخش میکردم از مازیار و فرهاد و سهیل نفیسی  باشه. منوی کافه رو هم تو کاغذ کاهی با دست مینوشتم... روی هر میز هم یه دسته گل نرگس  میزاشتم...
 

ادامه مطلب  

تکرار ...  

آخر همه حرفاش میرسه به فروش خونه ....
انگار مال منه ....
فکر کردم حرف تازه ای داره....جالب ترش اینه که دیگه اصلا بغض نمیکنم....عجیب عادت کردم به این تنهایی نحس
بعد از دوساعت پی ام رد و بدل کردن (قابل توجه دل لامذهب خودم که پی ام ها ....یعنی سارا تو حتی ارزش یه تلفن زدن ساده هم نداري چه برسه به یه ملاقات )تازه میگه اگه برگردم ممکنه مجبور بشم بخاطر بدهی خونه را بفروشم ....پوووفففف
دلم میخواست موبایلو بکوبم به دیوار ....ولی خانم و با شخصیت و بدون کارای محیرالع

ادامه مطلب  

کاش دنیا آرامش تو را داشت...  

 کاش دنیا مثل دیواری بود که پشت داشت و می شد رفت پشت آن ایستاد. کاش دنیا در خروجی داشت که می  شد از آن بیرون زد و رفت توی حیاط پشتی آن و دراز کشید و خوابید یا در بی خیالی محض دست ها را توی جیب  گذاشت و سوت زد یا در تنهایی مطلق نشست و سیگار کشید و قهوه خورد...
رساله درباره ی نادر فارابی , مصطفی مستور

ادامه مطلب  

 

استاد جمشید مشایخی ...
دیشب در برنامه ای فرمودند .." من از 20 سالگی سیگار میکشیدم....
بعد از 62 سال سبگار را ترک کردم .....
اینا نوشتم
بدونید هر محالی یک روز ممکنه ممکن بشه !
  یک متن داشتم ....قهوه ی تلخ فقط بی تابی ات را دوچندان میکند ....
جریان. سیگار هم همین .......
درد زیاد ....اما درمونم زیاد .....یاد بگیریم برای درمون دردامون چاره های قشنگ تری پیدا کنیم .....
 

ادامه مطلب  

طوفان  

در روزهای خوبتان بدانید،بعدا خاطره این روزها شما را دیوانه  میکند... 
اون لحظه هایی ک خونه مامانجون ،شام دور هم جمع میشدیم و چرت و پرت میگفتیم و خاله هی این تو و اون تو میکرد و ما غش میکردیم از خنده  و واسه خرید رفتن دسته جمعی و فرداش خونه خاله رفتن برنامه میچیدیم،و فک میکردیم بهتر ازین نمیشه،باید میفهمیدم همه اینا ارامش قبل طوفانه....
وقتی زیادی داره خوش میگذره،باید شک کنم ک ی خبریه...!

ادامه مطلب  

کافه دنیا  

عجب حکایتی است. گاهی دلت می خواهد دیوانه باشی، بزنی به در جهالت و گند بزنی به آینده. بی خیال گذشته.
گاهی دلت بی خود و بی دلیل گوشه کافه ای شلوغ می خواهد. آنجا که بنشینی و تماشا کنی و تماشا. آنقدر که بیرونت کنند از کافه.
خدا را چه دیدی، از کافه دنیا که بیرونت کردند، شاید زندگی همانجا باشد. آنجا که بی خیال از آبرو، بی خیال گذشته و بی خیال هر مزخرف دیگری می شوی. و لبخند می زنی به استقبال این اتفاق. آنجا تو می مانی و خودت!
آنجا احتمالا می توانی بگریی، بخ

ادامه مطلب  

 

 
با مامان داشتیم درمورد گذشته ها حرف میزدیم ، خاطرات کلاس اول ابتدایی .. که مامان همیشه برام کار دستی درست میکرد ، یادمه یبار برام یه خونه ی مقوایی درست کرده بود .. بعد یکی از دوستام که الان ازدواج کرده یه درخت سیمی آورده بود .. معلم فقط همون درختو برداشت برد خونه . منم که حساس !! زدم زیر گریه که چرا خونه ی منو برنداشته .. دقیقا یادمه که کلی گریه زاری کردم و از روی غیض خونه رو انداختم تو سطل آشغال . 
یادمه که یبار سر یاد گرفتن دست چپ و راست ازش تو گوش

ادامه مطلب  

یه روز دوست داشتنی:)  

امروز رفتیم امتحان زبانمونو دادیم،به شدت سخت بود!
اول فکر کردم فقط برا من سخته ولی بعد ک دیدم ملت هیچکدوم بلند نمیشن برگه رو تحویل بدن اعتماد به سقفم چسبید به عرش:)))
بعدش اومدیم بیرون و دوساعت به هم گفتیم چقد سخت بوووووووووود!بعد فهمیدیم کلاس فیزیک گذاشته خانوم جعفری ک پیچوندیم باسارا رفتیم دردر!
اول بافرنیا رفتیم کافه آسمون،سارا دم در گفت بیا بزنگیم مهدیسم بیاد،گفتم شک نکن مهدیس الان اون تو نشسته!!!ازونجایی ک مهدیس عشق کافه عاسمونه دقیقا پ

ادامه مطلب  

تجربه من .......  

سال 93بود که من دخترم آیسودا رو در پیش دبستان ثبت نام کردم .انروز که باید به جشن اول سال میبردمش از یه طرف خوشحال بودم از طرفی ناراحت ازاینکه تا ساعت 5بعداز ظهر نبینمش میمیرم ،ساعت 13از خونه زدیم بیرون سمت پیش دبستان ایسودا رسیدیم ،رفت تو سالن جشن برای اولین روز پیش دبستان شروع شد ،مدیر بچه ها اومد بیرون به سمت مادرا گفت برید ساعت 5اینجا باشین نمی تونستم این همه ساعت بزارم اونجا برم خلاصه زدم بیرون به سمت خونه نمی دونستم چیکار کنم رفتم خونه با م

ادامه مطلب  

...But every day above ground is a great day Remember that  

گاهی شبا شما با دقت مسواک میزنید بعد میاید سرجاتون کرم رو برمیداريد و میزنید دست و صورتتون!لیوان اب یا قهوه تون رو میزارید روی عسلی کنار تخت و لم میدید روی تخت!میرید سایت های زیبایی مطالعه میکنید و جرعه جرعه نوشیدنیتونو مینوشید!خب این یه صحنه لاکچری و های کلاس زندگیه!در مقابلش شبی هست که اثری از شمای اون شبی نیست!در واقع زندگی ترکیبی از این دو شب هاست!متوجهید؟

ادامه مطلب  

پشت گردانم، روزگارم بد نیست!  

شنبه    30 مرداد  1395       ساعت 18:50
روز دوشنبه با سرویس اومدم پایین؛ سمت پایگاه نوژه. با خودم میگفتم تا ساعت 14 میرسم گردان و فرمانده رو می بینم و برگه مرخصی رو میگیرم و میرم خونه! تا قبل از در دژبانی همه محاسبات درست بود، اما اونجا از اتوبوس پیاده شدم و به محض اینکه اتوبوس حرکت کرد فهمیدم کلاهم مونده داخل ماشین! توی پادگان هم بدون کلاه بودن گناه نابخشودنی محسوب میشه؛ مخصوصا اون لحظه که فرمانده ها و درجه دارها داشتن میرفتن خونه شون. نیم ساعت وا

ادامه مطلب  

؟؟  

حقیقتا ی زماناییم بود طرف واس مصرف قند چایی میخورد بعد به قهوه خوردن ما میخندید..الان میگه ک من هفته ای یه دویست گرمی تموم میکنم!خب شما فی الواقع همونایی هستید ک الان تو سواحل انتالیا امتحانی میدید!ما خوشیم ب خودمون والا!(با سایز خیلی کوچیک):متاسفانه ادما دوس دارن زندگیاشون شبیه رمانای شخمی شخیلی ایرانی باشه ولی حقیقتا زندگی اتفاقای وبلاگاس!

ادامه مطلب  

 

.....
باران می بارد ..بااااران...
..و من مانده ام بی چتر ....
اما این باران ها چقدر سنگین اند .....
پر شده اند از هجوم وحشت های به دریغ.....و میبارند بر سرم .....
می دانی ؟ دیگر آرایش هم از پس این غم ها بر نمی آید .....
لبخند من گره شده ..... هر چه تلاش می کنم بخندم ....گره ام کور تر میشود ...
از ان روز که رفته ای تمام ضمیر های تو مرده اند ....
به آیینه می گویم "تو "
می پرسد شما !؟
دیوانه ام ......باد را گفته ام برایم سوغاتی از بوی تنت بیاورد ....
از ان روز هوا ملایم است !ساکت ....خام

ادامه مطلب  

 

چقد دلم میخاد ب یکی بگم گه نخور
صب رفتم میگم میخام برم خونه حالم بده
میگ برو یه چایی نبات بخور خوب میشی
ینی فقط میخاسم بش بگم گه نخور 
ببین تو فقط گه نخور !
آخییییشششش دلم خنک شد ! 
اینجا مدرسه نیس ک چل خونه اس !
+ امیرعلی اینجاس 
++ امتحانا از شنبه شروع میشه 
+++ از صب ۱۲ بار بش زنگ زدم در دسترس نبود 
ب نفعشه دیگ جواب نده
وگرنه حتما میکشمش ! 
++++ با ۱۳ نفر از بچه قرار گذاشتیم صب نریم مدرسه 

ادامه مطلب  

رنگی رنگی  

عاغا واسه یلدار تنها اتفاقی ک نیفتاد این بود ک جناب همسایه برامون هیچی نیاورد!خخخخخخ
عجیبه واقعا عجیبه!
ناموسن من به کی برم بگم از زندگیم برو بیرون!؟
باوشه فردا میرم زنگ خونه شونو میزنم!!میگم عاغای حسن!میخوان برن خاستگاری دوستم برات!دیگه به من فک نکن!
اونم بگه من ازاولشم به تو فکر نمیکردم!مثلا منو خیت کنه!
منم بگم عره ارواح جد مشترکمون!
عمم بود 24ساعت دم در خونه بود!!یا بیرون اومدن منو میدید میزد بیرون!یا اون یکی عمم بود شب حلیم زنون چشاش از حدقه

ادامه مطلب  

خونه  

هیچ جا خونه خود ادم نمیشه حس تعلق حس مالکیت و حس اشنا یه چیز دیگه است . حس خوب همزبون بودن متعلق بودن و وابسته بودن . برگشتم خونه دلم تنگ شده بود ......
اینکه ادم میون ادمهایی باشه که زبونت بفهمن و از یک قوم و نژاد باشند خیلی خوبه درسته ملاک اول انسان بودنه ولی جایی که ادما بشناسنت هم خوبه این حسها هستند که وطن و هموطن را شکل میدن نه جغرافیای یه منطقه .... 
خواهری موقع برگشت کلی گریه کرد بدتر از همه ایلیا گرفته بود بهم عادت کرده بودیم .... هیچوقت غربت ر

ادامه مطلب  

خونه‌ی عشق‌ : ترانه ای از سعید دامغانیان  

هنوزم‌ عطر نفسهات شریک لحظه‌هامههنوزم رو عکس نازت جای گلبوسه‌هامههنوزم قناری عشق واسه عشق تو می‌خونههنوزم دستای سردم منتظر دستات می‌مونهتوی قلبت یه روزی خونه‌ی من بودیه روزی قلبت، دیوونه‌ی من بودبیا ، دستای گرمت بشه گلخونه‌ی منبیا، دو چشم نازت بشه میخونه‌ی منبذار همیشه چشمام هواخواه تو باشهبودن و نبودن من ، به دلخواه تو باشهتو هر صفحه‌ی ذهنم یه ترانه و یه آواستولی قلب پریشونم عمریه که تنهاستمی‌خوام تو شب های تو ، مهتابو مهمون کنم

ادامه مطلب  

 

فردا قرار است بروم .. نمی دانم اسمش چیست یک قفل برای آن کیف مدارک بخرم و چرم قهوه ای برای بند کیف دوشی و یکی دوتا هدیه برای چند عزیز 
به بقیه روزم فکر می کنم، به بقیه عمرم.  بعد از خرید، چه؟ یک عالمه کار داشتم .. 
عصبانیم. خوب شد آشپزخانه هست، آشپزخانه جای خوبی برای جبران کردن دادهایی است که نکشیده ای .. موقع تمیز کردن و ظرف شستن کشوها را محکم می بندم. ظرفها را بهم می کوبم .. سر و صدای ظرفها را بلند می کنم .. صدای بقیه را می شنوم: صدای چیست؟ اما .. نمی آی

ادامه مطلب  

keep yourself alive  

وسط این همه کار... انقد ضعیف نباش دختر! تازه یه هفتس شروع کردی به خودت بودن! انقـــدر ترحم برانگیز ضعیف نباش! دختر روزای سخت... دختر تو خونه بارون و بیرون خونه کوه... انقد ضعیف نباش! هیچ کس از تو انتظار نداره این همه ضعیف بودن و... یک سال و دو ماه گذشت... یکم واستا رو پاهات... یکم... یکم دلت بسوزه به حال حال بدت... یکم بیرون بیا ازین احوالات ابری دلگیر...
کی باورش میشد به این روز بیفتی... کی فکرشو میکرد... آخ... آخ... آخ که کی میفهمه چه دردیه نزدیک ترینت بشه یه خا

ادامه مطلب  

چند خط از یک.../24  

وقتی پدر پنجاه ساله ای از پسر پانزده ساله اش می خواهد که دو سال دیگر صبر کند تا صاحب اتومبیلی برای خودش شود،این فاصله ی 730 روزه،فقط 4 درصد از عمر پدر را تشکیل می دهد اما این دو سال،13 درصد از عمر پسر را در بر می گیرد.پس عجیب نیست اگر برای پسر،این مدت،سه یا چهار بار طولانی تر باشد.
به همین صورت،دو ساعت از زندگی یک کودک 4 ساله،مساوی است با دوازده ساعت از زندگی مادر 24 ساله اش.اگر از کودک بخواهیم که برای گرفتن یک آب نبات،دو ساعت صبر کند،مثل این است که

ادامه مطلب  

تو پاییز دل انگیز منی  

نشسته م اینجا. روی تختم، تکیه دادم به بالش کوچولوی بغلیم. لپ تاپم تو بغلمه. شلوارک سبز و تی شرت بنفشم تنمه. موهامم با گیره سبز از پشت سرم بستم. چند ساعتی توی سایت های گروهی چرخ زدم و الان کمی گیج میزنم. اثرات کار زیاد با لپ تاپه. راستش باید اعتراف کنم دلم برای اینجور نوشتن ها تنگ شده بود. وبلاگ قبلی که پرید و خاطرات یه سال رو با خودش پروند، همینجوری بود. شاید هم باید می پرید. خب فصل جدیده ها.
خونه قراره آماده شه. این یکی از شيرین ترین اتفاق هاییه که

ادامه مطلب  

حس یه نگاه ......  

وقتی به عکس نگاه میکنم پشت اون نرده ها یه خونه ناامن و فقیر از آرامش و غذا است که اینطوری از نرده آویزان شده اند یه حسی بهم میگه تاریکه اون طرف چه منظره اونها رو جلب کرده که همشون جمع شد پشت نرده ها پنجره شاید در خانه قفل است شاید کسی دارد تو کوچه یا خیابان آنها میگذرد یا پیرمردی ساز میدهد و یا ماشینای که میگذرمیگذره از آنجا نظرو جلب کرده و یا رهگذران  را تماشا میکنن ولی یه حسی بهم میگه تاریکه اون پشت نرده پنجره شاید منتظر مادر یا پدر هستند شای

ادامه مطلب  

تلویزیون  

 عادت ندارم زیاد بخوابم حتی صبا اگه کلاس ساعت. هفتونیم دارم.معمولا اگه کلاسو بپیچونمو نرم.بیشتر از همون 7 نمیتونم خودمو بخوابونم.یعنی حس میکنم واقعا 7 یا تهش 7.30 خوابم کامل شده.کلاس پیچوندمم بیشتر به خاطر سرماست.نه خواب.خلاصه از زیاد خوابیدن کلافه میشم.امروز ظهر ولی خیلی عجیبانه ساعتای 2 یا 3 خوابم برد.بعدش یهو با صدای تلویزیون همسایه کناری بیدار شدم.وقتی بیدار شدم نمیدونستم کجام.واقعا یادم رفته بود که خونه ی خودمون نیستم.تازه صدای تلوزیونو ک

ادامه مطلب  

دخترِ فراموش شده  

زن خیلی فهمیده ای بود واسه خودش قانونایی داشت حرفای نابه جا نمیزد حتی وقتی تو حرفی شک داشت اونو جایی بازگو نمیکرد.عکس دختره رو دید ینی نشونش داد.عینکشو از چشاماش برداشت نگاهش کرد یه لبخند قشنگ اومد روی لبش گفت"یه روزی دخترت شخص بزرگی میشه"
سر بحثاشون سر دعواهاشون سر غر زدناش و غیبتاش پشت مادر شوهر و خواهرش جلو شوهرش هیچ ابایی نداشت نمیترسید که دختره بشنوعه چون میدونست -حتی همه اهل محل میدونستن-دختره دهنش قرص تر از این حرفاست.
کارای خونه رو را

ادامه مطلب  

برف و سکوت  

دلم یه فنجون قهوه میخواد کنار شومینه 
در حالی که چشمام به بارش برف خیره مونده ...
کجا؟ هرجایی که هیچکس نباشه فقط من باشم و برف و سکوت...
یه شومینه و یه اهنگ لایت و ملایم از "کنی جی"
فعلا همینا بسه اگه چیز دیگه ای بود حتما میگم خدمتتون :)

ادامه مطلب  

جام جم  

اصن به شما ربطی نداره این موضوع!
.
.
.
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------
من هروقت میخام با پدرم بحثم بشه یاد فیلم قاضی میفتم که پسرش که وکیل بود و پدره قاضی
پسر: مامان کجاست؟فکر میکنی جای دیگه‌ای وجود داره بعد از مرگ؟
پدر: داري ازم میپرسی که به خدا اعتقاد دارم؟پسر: داري؟؟
پدر: من 72 سالمه با سرطان مرحله‌ی 4 .. من چه انتخابی دارم؟
 
واقعا راس میگه! چه انتخابی داره..  منم نباید بحث کنم..اونم دیگه سنش..
بماند که جوون بود مردم آز

ادامه مطلب  

ایستگاه عشق  

باز رسیدیم به ایستگاه بارون همه جا رو خیس کرده بود شب بود... راه زیادی رو پیاده گذرونده بودیم... خسته بودیم گفتیم بقیه راه رو با اتوبوس بریم... بخار از دهنت بیرون میومد... خستگی رو توی چشمات میدیدم یادته... عشقم بودی... مث این فیلما کاپشن خودمو دادم بهت که به حساب سرما نخوری... رسیدم خونه با اینکه کاپشنمو دادم بهت ولی سرما نخوردم! گذشت و گذشت و گذشـــــــــــــــــت... حالا اومدم توی همون ایستگاه اینبار تنها بودم!!! هوا سرد بود... ولی کاپشنم تنم بود...!!!

ادامه مطلب  

و همچنان قهر  

شوهرم از کار اومد امشب رفت دید از غذا خبری نیس با لپای بادکرده از من سراغ غذا گرفت منم گفتم نپختم اونم رفت طبقه ی پایین و غذای مامانشو خورد
به نظرتون بد شد نه¡¿
میترسم ازین به بعد یاد بگیره بره خونه مامانش میدونم اونم خوش حال میشه از دعواهامون

ادامه مطلب  

زنده گی کردن که به همین راحتی ها نیست!جان من!  

 باید باشد بهانه هایی که نبودشان نابودت کنند...
 مثل :خنده های کسی,نگاه خاصی,صدایی.چشمهایی, تکه کلامهایی....
 
اصلا ادم باید برای خودش نیمکت دو نفره ای داشته باشد تاعصر به عصربه ان سربزند....
 
شب که شدبایدشب بخیرهایی را بشنود....
 
 
 باید باشند کوچه ها وخیابان و پیاده رو های که از قدمهایت خسته شده اند.....
 فنجان های قهوه ای که فالشان عشق باشد....
میزی در کافی شاپ باید شاهد خاطرات ادم باشد...
باید باشند ریتم ها وموسیقی هایی که دگرگونت کنند...
حتی بوی عط

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1