از روز چهارشنبه شب که بازم دیدیم همو و نشستیم حرف زدیم ، نمیدونم چه عکس العملی نشون بده  . بی تا همینه ، بس تا همینجوریه ، نمیدونم میتونه یا نه . اون شب بهش گفتم که حس میکنم آدمیم که تو آب نمک مونده ، بهش گفتم ولی اون طوری جواب داد که اینطوری که من فکر میکنم نیست . پنج شنبه شب خوبی و با هم داشتیم . بی تا اونیه که من میخوام ، ولی نمیدونم بخواد بیشتر باشه یا نه . روزا بگذره و ببینیم بی تا میاد .
میخوام که باشه ، میخوام که از من بخواد . امیدوارم این حس و ا

ادامه مطلب  

زندگی !  

امروز از بیرون که داشتم میومدم خونه هوا تاریک شده بود
هوا هم سوز سرمای عجیبی داشت
قدم هامو میشمردم که چند قدم دیگه مونده تا برسم به خونه ، خیلی سردم بوود !
کلید که انداختم و در رو  باز کردم وقتی گرمای خونه صورتمو نوازش کرد گقتم
خدایا شکرت که توو این سرما سر پناه امن و گرمی برای زندگی داریم .
حالا خیلی ها درگیر بزرگ و کوچیک بودن خونشون ، یا بالا شهر و پایین شهر بودن خونشون
یا نوع چیدمان خونشون یا دکور وسایلشون هستن ! اما اینا هیچ کدوم مهم نیست ..
ه

ادامه مطلب  

داستان گیلاس/8  

پارسال از قطب شمال بهم زنگ زدند گفتند پاشو بیا اینجا,شب یلدائی دور هم باشیم,صبح هم میریم کله پاچه میزنیم!!منم که میدونید عاشق کله پاچه,پاشدم رفتم قطب شمال!
تا رسیدم چند تا جعبه انار گذاشتند جلوی من و گفتند بی زحمت اینارم دون کن دورهم بخوریم,بعدشم صبح میریم کله پاچه ای!!منم به عشق کله پاچه شروع کردم به دون کردنِ انار و اونا هم کاسه کاسه به انار دون شده نمک میزدند و میخوردن!
چند ساعت که گذشت خسته شدم و پرسیدم:ببخشید,تا صبح خیلی مونده؟یکیشون همونط

ادامه مطلب  

اخبار کارها  

درود خدمت همه ی عزیزان
بنده 21 تا ترک تو این 4سال منتشر کردم که آخریش تا به امروز عید تلخ بود
کارهای بنده به صورت فصلی هستند
که هر فصل با 23الی 24 ترک به پایان میرسه
که این یعنی فقط 2 تا اهنگ مونده تا اولین فصل به پایان برسه...
کارهای پایانی رو با تاخیر منتشر خواهم کرد چون به صورت حرفه ای خواهند بود.
به کانال بنده تشریف بیارین بیشتر اخبار رو من اونجا میذارم...
فعلا
 

ادامه مطلب  

دختر دبیرستانی های بچه نما !  

واسه ما دختر دبیرستانی ها هیچ چیز بدتر از این نیست که روز اول مهر با مانتو شلوار بریم مدرسه ، اصلا موضوع مدرسه نیست بیخود شلوغش نکنین ... موضوع فرم مدرسه است بعله همین مانتو شلوار مدرسه.
بهتون توصیه میکنم که چند روز اول مدرسه علی الخصوص روز اول رو ترجیحا با اتومبیل حدالمکان اتومبیل پدر تشریف ببرید مدرسه ...
دلیلش واضحه تا میخوای از خیابون رد شی دوستان محترمی که پشت چراغ وایسادن همچین نگاهت میکنن و لبخند ملیح تحویلت میدن، با زبان بی زبانی بهت م

ادامه مطلب  

صالح و نسرین.....  

 یه همکار برنامه نویس کامپیوتر داریم به اسم صالح ، دیشب ایشون به واسطه ارتباط مستمر کاریمون اومد و نشست باهام درد و دل کرد و برام از ماجرایی گفت که شاید شنیدنش خالی از لطف نباشه.
صالح می گفت: تو فضای مجازی با یه دختر خانم به اسم نسرین! آشنا شدم. اولش همه چی ساده شروع  شد اتفاقی به پست هم خوردیم و از متن ها و حرف های هم می گفتیم و می شنیدم،کم کم احساس کردیم فکرامون به هم نزدیکتر شده، همدیگرو از لابلای جملاتمون خوب درک می کردیم و این ما رو هی بهم نز

ادامه مطلب  

روایت من 5 (جلسه پنجم کلاس)  

به نام خدا
واژگان کلیدی: کارورزی، معلم ، روایت، مقاله
ساعت 8 صبح شنبه 8 آبان پنجمین جلسه پژوهش روایی هم برگزار شد. 20 دقیقه ای قبل از خواب بیدار شدم رفتم دست و صورتم رو بشورم. دستشویی ها پر بود. همه بچه ها تازه از خواب بیدار شده بودند و مثل خودم چهره ای خواب آلود داشتند. صورتم رو که شستم برگشتم خوابگاه نون و پنیری خوردم لباس هایم رو پوشیدم و آرام راه افتادم به طرف کلاس. آقای پاپی با اره برقی شاخه های درخت رو می برید. برگ های زرد درخت ها ریخته بود و ز

ادامه مطلب  

روزهای زندگی  

"مدتی بود می خواستم این داستان کوتاه که حاصل یه جرقه ناگهانی به ذهنم بود رو دوباره بذارم تو صفحه وبم. شاید پاسخ به یک ندای درونی و یا...."
 
تاجی خانم پیرزنی هفتاد و چند ساله بودکه با شوهرش نصرت مسعودی توی خونه ای بزرگ و قدیمی درنواحی مركزی تهران زندگی می كردن.
حاصل زندگیشون سه تا بچه  بود بزرگیشون شیرین ازدواج کرده و تو شیراز زندگی می کرد تاجی خانم هر روز با دخترش شیرین تلفنی در ارتباط بود ، شوهرشیرین آقای شایقی از خونواده های اصیل شیراز بودن ا

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1