گنگ، غبار آلود، خسته ...  

 دیگر غبار خستگی بر جانم نشسته است!لبریز از هیچ چیز نیستم!حتی رنج!نه لبم میلی به سخن دارد!و نه دلم حوصله شیدایی!در کوچه پس کوچه های ذهن خواب و بیدارم؛هنوز و همیشه باران می بارد!آنقدر زیاد؛که گاهی غرق می شوم در خویش!هنوز و همیشه؛صداها گنگ!تصویرها محو!و زمان در ایستگاه من متوقف است!دیگر در انتظار هیچ کسی نیستم!من؛دقیقا همان چیزی هستم که "تنها" تعریف می شود؛گنگ ...غبار آلود ...خسته ... "مجتبی ابوترابی" 

ادامه مطلب  

گنگ، غبار آلود، خسته ...  

 دیگر غبار خستگی بر جانم نشسته است!لبریز از هیچ چیز نیستم!حتی رنج!نه لبم میلی به سخن دارد!و نه دلم حوصله شیدایی!در کوچه پس کوچه های ذهن خواب و بیدارم؛هنوز و همیشه باران می بارد!آنقدر زیاد؛که گاهی غرق می شوم در خویش!هنوز و همیشه؛صداها گنگ!تصویرها محو!و زمان در ایستگاه من متوقف است!دیگر در انتظار هیچ کسی نیستم!من؛دقیقا همان چیزی هستم که "تنها" تعریف می شود؛گنگ ...غبار آلود ...خسته ... "مجتبی ابوترابی" 

ادامه مطلب  

گنگ، غبار آلود، خسته ...  

 دیگر غبار خستگی بر جانم نشسته است!لبریز از هیچ چیز نیستم!حتی رنج!نه لبم میلی به سخن دارد!و نه دلم حوصله شیدایی!در کوچه پس کوچه های ذهن خواب و بیدارم؛هنوز و همیشه باران می بارد!آنقدر زیاد؛که گاهی غرق می شوم در خویش!هنوز و همیشه؛صداها گنگ!تصویرها محو!و زمان در ایستگاه من متوقف است!دیگر در انتظار هیچ کسی نیستم!من؛دقیقا همان چیزی هستم که "تنها" تعریف می شود؛گنگ ...غبار آلود ...خسته ... "مجتبی ابوترابی" 

ادامه مطلب  

گنگ، غبار آلود، خسته ...  

 دیگر غبار خستگی بر جانم نشسته است!لبریز از هیچ چیز نیستم!حتی رنج!نه لبم میلی به سخن دارد!و نه دلم حوصله شیدایی!در کوچه پس کوچه های ذهن خواب و بیدارم؛هنوز و همیشه باران می بارد!آنقدر زیاد؛که گاهی غرق می شوم در خویش!هنوز و همیشه؛صداها گنگ!تصویرها محو!و زمان در ایستگاه من متوقف است!دیگر در انتظار هیچ کسی نیستم!من؛دقیقا همان چیزی هستم که "تنها" تعریف می شود؛گنگ ...غبار آلود ...خسته ... "مجتبی ابوترابی" 

ادامه مطلب  

گنگ، غبار آلود، خسته ...  

 دیگر غبار خستگی بر جانم نشسته است!لبریز از هیچ چیز نیستم!حتی رنج!نه لبم میلی به سخن دارد!و نه دلم حوصله شیدایی!در کوچه پس کوچه های ذهن خواب و بیدارم؛هنوز و همیشه باران می بارد!آنقدر زیاد؛که گاهی غرق می شوم در خویش!هنوز و همیشه؛صداها گنگ!تصویرها محو!و زمان در ایستگاه من متوقف است!دیگر در انتظار هیچ کسی نیستم!من؛دقیقا همان چیزی هستم که "تنها" تعریف می شود؛گنگ ...غبار آلود ...خسته ... "مجتبی ابوترابی" 

ادامه مطلب  

گنگ، غبار آلود، خسته ...  

 دیگر غبار خستگی بر جانم نشسته است!لبریز از هیچ چیز نیستم!حتی رنج!نه لبم میلی به سخن دارد!و نه دلم حوصله شیدایی!در کوچه پس کوچه های ذهن خواب و بیدارم؛هنوز و همیشه باران می بارد!آنقدر زیاد؛که گاهی غرق می شوم در خویش!هنوز و همیشه؛صداها گنگ!تصویرها محو!و زمان در ایستگاه من متوقف است!دیگر در انتظار هیچ کسی نیستم!من؛دقیقا همان چیزی هستم که "تنها" تعریف می شود؛گنگ ...غبار آلود ...خسته ... "مجتبی ابوترابی" 

ادامه مطلب  

گنگ، غبار آلود، خسته ...  

 دیگر غبار خستگی بر جانم نشسته است!لبریز از هیچ چیز نیستم!حتی رنج!نه لبم میلی به سخن دارد!و نه دلم حوصله شیدایی!در کوچه پس کوچه های ذهن خواب و بیدارم؛هنوز و همیشه باران می بارد!آنقدر زیاد؛که گاهی غرق می شوم در خویش!هنوز و همیشه؛صداها گنگ!تصویرها محو!و زمان در ایستگاه من متوقف است!دیگر در انتظار هیچ کسی نیستم!من؛دقیقا همان چیزی هستم که "تنها" تعریف می شود؛گنگ ...غبار آلود ...خسته ... "مجتبی ابوترابی" 

ادامه مطلب  

گنگ، غبار آلود، خسته ...  

 دیگر غبار خستگی بر جانم نشسته است!لبریز از هیچ چیز نیستم!حتی رنج!نه لبم میلی به سخن دارد!و نه دلم حوصله شیدایی!در کوچه پس کوچه های ذهن خواب و بیدارم؛هنوز و همیشه باران می بارد!آنقدر زیاد؛که گاهی غرق می شوم در خویش!هنوز و همیشه؛صداها گنگ!تصویرها محو!و زمان در ایستگاه من متوقف است!دیگر در انتظار هیچ کسی نیستم!من؛دقیقا همان چیزی هستم که "تنها" تعریف می شود؛گنگ ...غبار آلود ...خسته ... "مجتبی ابوترابی" 

ادامه مطلب  

گنگ، غبار آلود، خسته ...  

 دیگر غبار خستگی بر جانم نشسته است!لبریز از هیچ چیز نیستم!حتی رنج!نه لبم میلی به سخن دارد!و نه دلم حوصله شیدایی!در کوچه پس کوچه های ذهن خواب و بیدارم؛هنوز و همیشه باران می بارد!آنقدر زیاد؛که گاهی غرق می شوم در خویش!هنوز و همیشه؛صداها گنگ!تصویرها محو!و زمان در ایستگاه من متوقف است!دیگر در انتظار هیچ کسی نیستم!من؛دقیقا همان چیزی هستم که "تنها" تعریف می شود؛گنگ ...غبار آلود ...خسته ... "مجتبی ابوترابی" 

ادامه مطلب  

گنگ، غبار آلود، خسته ...  

 دیگر غبار خستگی بر جانم نشسته است!لبریز از هیچ چیز نیستم!حتی رنج!نه لبم میلی به سخن دارد!و نه دلم حوصله شیدایی!در کوچه پس کوچه های ذهن خواب و بیدارم؛هنوز و همیشه باران می بارد!آنقدر زیاد؛که گاهی غرق می شوم در خویش!هنوز و همیشه؛صداها گنگ!تصویرها محو!و زمان در ایستگاه من متوقف است!دیگر در انتظار هیچ کسی نیستم!من؛دقیقا همان چیزی هستم که "تنها" تعریف می شود؛گنگ ...غبار آلود ...خسته ... "مجتبی ابوترابی" 

ادامه مطلب  

گنگ، غبار آلود، خسته ...  

 دیگر غبار خستگی بر جانم نشسته است!لبریز از هیچ چیز نیستم!حتی رنج!نه لبم میلی به سخن دارد!و نه دلم حوصله شیدایی!در کوچه پس کوچه های ذهن خواب و بیدارم؛هنوز و همیشه باران می بارد!آنقدر زیاد؛که گاهی غرق می شوم در خویش!هنوز و همیشه؛صداها گنگ!تصویرها محو!و زمان در ایستگاه من متوقف است!دیگر در انتظار هیچ کسی نیستم!من؛دقیقا همان چیزی هستم که "تنها" تعریف می شود؛گنگ ...غبار آلود ...خسته ... "مجتبی ابوترابی" 

ادامه مطلب  

گنگ، غبار آلود، خسته ...  

 دیگر غبار خستگی بر جانم نشسته است!لبریز از هیچ چیز نیستم!حتی رنج!نه لبم میلی به سخن دارد!و نه دلم حوصله شیدایی!در کوچه پس کوچه های ذهن خواب و بیدارم؛هنوز و همیشه باران می بارد!آنقدر زیاد؛که گاهی غرق می شوم در خویش!هنوز و همیشه؛صداها گنگ!تصویرها محو!و زمان در ایستگاه من متوقف است!دیگر در انتظار هیچ کسی نیستم!من؛دقیقا همان چیزی هستم که "تنها" تعریف می شود؛گنگ ...غبار آلود ...خسته ... "مجتبی ابوترابی" 

ادامه مطلب  

گنگ، غبار آلود، خسته ...  

 دیگر غبار خستگی بر جانم نشسته است!لبریز از هیچ چیز نیستم!حتی رنج!نه لبم میلی به سخن دارد!و نه دلم حوصله شیدایی!در کوچه پس کوچه های ذهن خواب و بیدارم؛هنوز و همیشه باران می بارد!آنقدر زیاد؛که گاهی غرق می شوم در خویش!هنوز و همیشه؛صداها گنگ!تصویرها محو!و زمان در ایستگاه من متوقف است!دیگر در انتظار هیچ کسی نیستم!من؛دقیقا همان چیزی هستم که "تنها" تعریف می شود؛گنگ ...غبار آلود ...خسته ... "مجتبی ابوترابی" 

ادامه مطلب  

گنگ، غبار آلود، خسته ...  

 دیگر غبار خستگی بر جانم نشسته است!لبریز از هیچ چیز نیستم!حتی رنج!نه لبم میلی به سخن دارد!و نه دلم حوصله شیدایی!در کوچه پس کوچه های ذهن خواب و بیدارم؛هنوز و همیشه باران می بارد!آنقدر زیاد؛که گاهی غرق می شوم در خویش!هنوز و همیشه؛صداها گنگ!تصویرها محو!و زمان در ایستگاه من متوقف است!دیگر در انتظار هیچ کسی نیستم!من؛دقیقا همان چیزی هستم که "تنها" تعریف می شود؛گنگ ...غبار آلود ...خسته ... "مجتبی ابوترابی" 

ادامه مطلب  

گنگ، غبار آلود، خسته ...  

 دیگر غبار خستگی بر جانم نشسته است!لبریز از هیچ چیز نیستم!حتی رنج!نه لبم میلی به سخن دارد!و نه دلم حوصله شیدایی!در کوچه پس کوچه های ذهن خواب و بیدارم؛هنوز و همیشه باران می بارد!آنقدر زیاد؛که گاهی غرق می شوم در خویش!هنوز و همیشه؛صداها گنگ!تصویرها محو!و زمان در ایستگاه من متوقف است!دیگر در انتظار هیچ کسی نیستم!من؛دقیقا همان چیزی هستم که "تنها" تعریف می شود؛گنگ ...غبار آلود ...خسته ... "مجتبی ابوترابی" 

ادامه مطلب  

گنگ، غبار آلود، خسته ...  

 دیگر غبار خستگی بر جانم نشسته است!لبریز از هیچ چیز نیستم!حتی رنج!نه لبم میلی به سخن دارد!و نه دلم حوصله شیدایی!در کوچه پس کوچه های ذهن خواب و بیدارم؛هنوز و همیشه باران می بارد!آنقدر زیاد؛که گاهی غرق می شوم در خویش!هنوز و همیشه؛صداها گنگ!تصویرها محو!و زمان در ایستگاه من متوقف است!دیگر در انتظار هیچ کسی نیستم!من؛دقیقا همان چیزی هستم که "تنها" تعریف می شود؛گنگ ...غبار آلود ...خسته ... "مجتبی ابوترابی" 

ادامه مطلب  

گنگ، غبار آلود، خسته ...  

 دیگر غبار خستگی بر جانم نشسته است!لبریز از هیچ چیز نیستم!حتی رنج!نه لبم میلی به سخن دارد!و نه دلم حوصله شیدایی!در کوچه پس کوچه های ذهن خواب و بیدارم؛هنوز و همیشه باران می بارد!آنقدر زیاد؛که گاهی غرق می شوم در خویش!هنوز و همیشه؛صداها گنگ!تصویرها محو!و زمان در ایستگاه من متوقف است!دیگر در انتظار هیچ کسی نیستم!من؛دقیقا همان چیزی هستم که "تنها" تعریف می شود؛گنگ ...غبار آلود ...خسته ... "مجتبی ابوترابی" 

ادامه مطلب  

گنگ، غبار آلود، خسته ...  

 دیگر غبار خستگی بر جانم نشسته است!لبریز از هیچ چیز نیستم!حتی رنج!نه لبم میلی به سخن دارد!و نه دلم حوصله شیدایی!در کوچه پس کوچه های ذهن خواب و بیدارم؛هنوز و همیشه باران می بارد!آنقدر زیاد؛که گاهی غرق می شوم در خویش!هنوز و همیشه؛صداها گنگ!تصویرها محو!و زمان در ایستگاه من متوقف است!دیگر در انتظار هیچ کسی نیستم!من؛دقیقا همان چیزی هستم که "تنها" تعریف می شود؛گنگ ...غبار آلود ...خسته ... "مجتبی ابوترابی" 

ادامه مطلب  

گنگ، غبار آلود، خسته ...  

 دیگر غبار خستگی بر جانم نشسته است!لبریز از هیچ چیز نیستم!حتی رنج!نه لبم میلی به سخن دارد!و نه دلم حوصله شیدایی!در کوچه پس کوچه های ذهن خواب و بیدارم؛هنوز و همیشه باران می بارد!آنقدر زیاد؛که گاهی غرق می شوم در خویش!هنوز و همیشه؛صداها گنگ!تصویرها محو!و زمان در ایستگاه من متوقف است!دیگر در انتظار هیچ کسی نیستم!من؛دقیقا همان چیزی هستم که "تنها" تعریف می شود؛گنگ ...غبار آلود ...خسته ... "مجتبی ابوترابی" 

ادامه مطلب  

گنگ، غبار آلود، خسته ...  

 دیگر غبار خستگی بر جانم نشسته است!لبریز از هیچ چیز نیستم!حتی رنج!نه لبم میلی به سخن دارد!و نه دلم حوصله شیدایی!در کوچه پس کوچه های ذهن خواب و بیدارم؛هنوز و همیشه باران می بارد!آنقدر زیاد؛که گاهی غرق می شوم در خویش!هنوز و همیشه؛صداها گنگ!تصویرها محو!و زمان در ایستگاه من متوقف است!دیگر در انتظار هیچ کسی نیستم!من؛دقیقا همان چیزی هستم که "تنها" تعریف می شود؛گنگ ...غبار آلود ...خسته ... "مجتبی ابوترابی" 

ادامه مطلب  

گنگ، غبار آلود، خسته ...  

 دیگر غبار خستگی بر جانم نشسته است!لبریز از هیچ چیز نیستم!حتی رنج!نه لبم میلی به سخن دارد!و نه دلم حوصله شیدایی!در کوچه پس کوچه های ذهن خواب و بیدارم؛هنوز و همیشه باران می بارد!آنقدر زیاد؛که گاهی غرق می شوم در خویش!هنوز و همیشه؛صداها گنگ!تصویرها محو!و زمان در ایستگاه من متوقف است!دیگر در انتظار هیچ کسی نیستم!من؛دقیقا همان چیزی هستم که "تنها" تعریف می شود؛گنگ ...غبار آلود ...خسته ... "مجتبی ابوترابی" 

ادامه مطلب  

گنگ، غبار آلود، خسته ...  

 دیگر غبار خستگی بر جانم نشسته است!لبریز از هیچ چیز نیستم!حتی رنج!نه لبم میلی به سخن دارد!و نه دلم حوصله شیدایی!در کوچه پس کوچه های ذهن خواب و بیدارم؛هنوز و همیشه باران می بارد!آنقدر زیاد؛که گاهی غرق می شوم در خویش!هنوز و همیشه؛صداها گنگ!تصویرها محو!و زمان در ایستگاه من متوقف است!دیگر در انتظار هیچ کسی نیستم!من؛دقیقا همان چیزی هستم که "تنها" تعریف می شود؛گنگ ...غبار آلود ...خسته ... "مجتبی ابوترابی" 

ادامه مطلب  

گنگ، غبار آلود، خسته ...  

 دیگر غبار خستگی بر جانم نشسته است!لبریز از هیچ چیز نیستم!حتی رنج!نه لبم میلی به سخن دارد!و نه دلم حوصله شیدایی!در کوچه پس کوچه های ذهن خواب و بیدارم؛هنوز و همیشه باران می بارد!آنقدر زیاد؛که گاهی غرق می شوم در خویش!هنوز و همیشه؛صداها گنگ!تصویرها محو!و زمان در ایستگاه من متوقف است!دیگر در انتظار هیچ کسی نیستم!من؛دقیقا همان چیزی هستم که "تنها" تعریف می شود؛گنگ ...غبار آلود ...خسته ... "مجتبی ابوترابی" 

ادامه مطلب  

گنگ، غبار آلود، خسته ...  

 دیگر غبار خستگی بر جانم نشسته است!لبریز از هیچ چیز نیستم!حتی رنج!نه لبم میلی به سخن دارد!و نه دلم حوصله شیدایی!در کوچه پس کوچه های ذهن خواب و بیدارم؛هنوز و همیشه باران می بارد!آنقدر زیاد؛که گاهی غرق می شوم در خویش!هنوز و همیشه؛صداها گنگ!تصویرها محو!و زمان در ایستگاه من متوقف است!دیگر در انتظار هیچ کسی نیستم!من؛دقیقا همان چیزی هستم که "تنها" تعریف می شود؛گنگ ...غبار آلود ...خسته ... "مجتبی ابوترابی" 

ادامه مطلب  

گنگ، غبار آلود، خسته ...  

 دیگر غبار خستگی بر جانم نشسته است!لبریز از هیچ چیز نیستم!حتی رنج!نه لبم میلی به سخن دارد!و نه دلم حوصله شیدایی!در کوچه پس کوچه های ذهن خواب و بیدارم؛هنوز و همیشه باران می بارد!آنقدر زیاد؛که گاهی غرق می شوم در خویش!هنوز و همیشه؛صداها گنگ!تصویرها محو!و زمان در ایستگاه من متوقف است!دیگر در انتظار هیچ کسی نیستم!من؛دقیقا همان چیزی هستم که "تنها" تعریف می شود؛گنگ ...غبار آلود ...خسته ... "مجتبی ابوترابی" 

ادامه مطلب  

گنگ، غبار آلود، خسته ...  

 دیگر غبار خستگی بر جانم نشسته است!لبریز از هیچ چیز نیستم!حتی رنج!نه لبم میلی به سخن دارد!و نه دلم حوصله شیدایی!در کوچه پس کوچه های ذهن خواب و بیدارم؛هنوز و همیشه باران می بارد!آنقدر زیاد؛که گاهی غرق می شوم در خویش!هنوز و همیشه؛صداها گنگ!تصویرها محو!و زمان در ایستگاه من متوقف است!دیگر در انتظار هیچ کسی نیستم!من؛دقیقا همان چیزی هستم که "تنها" تعریف می شود؛گنگ ...غبار آلود ...خسته ... "مجتبی ابوترابی" 

ادامه مطلب  

گنگ، غبار آلود، خسته ...  

 دیگر غبار خستگی بر جانم نشسته است!لبریز از هیچ چیز نیستم!حتی رنج!نه لبم میلی به سخن دارد!و نه دلم حوصله شیدایی!در کوچه پس کوچه های ذهن خواب و بیدارم؛هنوز و همیشه باران می بارد!آنقدر زیاد؛که گاهی غرق می شوم در خویش!هنوز و همیشه؛صداها گنگ!تصویرها محو!و زمان در ایستگاه من متوقف است!دیگر در انتظار هیچ کسی نیستم!من؛دقیقا همان چیزی هستم که "تنها" تعریف می شود؛گنگ ...غبار آلود ...خسته ... "مجتبی ابوترابی" 

ادامه مطلب  

گنگ، غبار آلود، خسته ...  

 دیگر غبار خستگی بر جانم نشسته است!لبریز از هیچ چیز نیستم!حتی رنج!نه لبم میلی به سخن دارد!و نه دلم حوصله شیدایی!در کوچه پس کوچه های ذهن خواب و بیدارم؛هنوز و همیشه باران می بارد!آنقدر زیاد؛که گاهی غرق می شوم در خویش!هنوز و همیشه؛صداها گنگ!تصویرها محو!و زمان در ایستگاه من متوقف است!دیگر در انتظار هیچ کسی نیستم!من؛دقیقا همان چیزی هستم که "تنها" تعریف می شود؛گنگ ...غبار آلود ...خسته ... "مجتبی ابوترابی" 

ادامه مطلب  

گنگ، غبار آلود، خسته ...  

 دیگر غبار خستگی بر جانم نشسته است!لبریز از هیچ چیز نیستم!حتی رنج!نه لبم میلی به سخن دارد!و نه دلم حوصله شیدایی!در کوچه پس کوچه های ذهن خواب و بیدارم؛هنوز و همیشه باران می بارد!آنقدر زیاد؛که گاهی غرق می شوم در خویش!هنوز و همیشه؛صداها گنگ!تصویرها محو!و زمان در ایستگاه من متوقف است!دیگر در انتظار هیچ کسی نیستم!من؛دقیقا همان چیزی هستم که "تنها" تعریف می شود؛گنگ ...غبار آلود ...خسته ... "مجتبی ابوترابی" 

ادامه مطلب  

گنگ، غبار آلود، خسته ...  

 دیگر غبار خستگی بر جانم نشسته است!لبریز از هیچ چیز نیستم!حتی رنج!نه لبم میلی به سخن دارد!و نه دلم حوصله شیدایی!در کوچه پس کوچه های ذهن خواب و بیدارم؛هنوز و همیشه باران می بارد!آنقدر زیاد؛که گاهی غرق می شوم در خویش!هنوز و همیشه؛صداها گنگ!تصویرها محو!و زمان در ایستگاه من متوقف است!دیگر در انتظار هیچ کسی نیستم!من؛دقیقا همان چیزی هستم که "تنها" تعریف می شود؛گنگ ...غبار آلود ...خسته ... "مجتبی ابوترابی" 

ادامه مطلب  

گنگ، غبار آلود، خسته ...  

 دیگر غبار خستگی بر جانم نشسته است!لبریز از هیچ چیز نیستم!حتی رنج!نه لبم میلی به سخن دارد!و نه دلم حوصله شیدایی!در کوچه پس کوچه های ذهن خواب و بیدارم؛هنوز و همیشه باران می بارد!آنقدر زیاد؛که گاهی غرق می شوم در خویش!هنوز و همیشه؛صداها گنگ!تصویرها محو!و زمان در ایستگاه من متوقف است!دیگر در انتظار هیچ کسی نیستم!من؛دقیقا همان چیزی هستم که "تنها" تعریف می شود؛گنگ ...غبار آلود ...خسته ... "مجتبی ابوترابی" 

ادامه مطلب  

گنگ، غبار آلود، خسته ...  

 دیگر غبار خستگی بر جانم نشسته است!لبریز از هیچ چیز نیستم!حتی رنج!نه لبم میلی به سخن دارد!و نه دلم حوصله شیدایی!در کوچه پس کوچه های ذهن خواب و بیدارم؛هنوز و همیشه باران می بارد!آنقدر زیاد؛که گاهی غرق می شوم در خویش!هنوز و همیشه؛صداها گنگ!تصویرها محو!و زمان در ایستگاه من متوقف است!دیگر در انتظار هیچ کسی نیستم!من؛دقیقا همان چیزی هستم که "تنها" تعریف می شود؛گنگ ...غبار آلود ...خسته ... "مجتبی ابوترابی" 

ادامه مطلب  

گنگ، غبار آلود، خسته ...  

 دیگر غبار خستگی بر جانم نشسته است!لبریز از هیچ چیز نیستم!حتی رنج!نه لبم میلی به سخن دارد!و نه دلم حوصله شیدایی!در کوچه پس کوچه های ذهن خواب و بیدارم؛هنوز و همیشه باران می بارد!آنقدر زیاد؛که گاهی غرق می شوم در خویش!هنوز و همیشه؛صداها گنگ!تصویرها محو!و زمان در ایستگاه من متوقف است!دیگر در انتظار هیچ کسی نیستم!من؛دقیقا همان چیزی هستم که "تنها" تعریف می شود؛گنگ ...غبار آلود ...خسته ... "مجتبی ابوترابی" 

ادامه مطلب  

گنگ، غبار آلود، خسته ...  

 دیگر غبار خستگی بر جانم نشسته است!لبریز از هیچ چیز نیستم!حتی رنج!نه لبم میلی به سخن دارد!و نه دلم حوصله شیدایی!در کوچه پس کوچه های ذهن خواب و بیدارم؛هنوز و همیشه باران می بارد!آنقدر زیاد؛که گاهی غرق می شوم در خویش!هنوز و همیشه؛صداها گنگ!تصویرها محو!و زمان در ایستگاه من متوقف است!دیگر در انتظار هیچ کسی نیستم!من؛دقیقا همان چیزی هستم که "تنها" تعریف می شود؛گنگ ...غبار آلود ...خسته ... "مجتبی ابوترابی" 

ادامه مطلب  

گنگ، غبار آلود، خسته ...  

 دیگر غبار خستگی بر جانم نشسته است!لبریز از هیچ چیز نیستم!حتی رنج!نه لبم میلی به سخن دارد!و نه دلم حوصله شیدایی!در کوچه پس کوچه های ذهن خواب و بیدارم؛هنوز و همیشه باران می بارد!آنقدر زیاد؛که گاهی غرق می شوم در خویش!هنوز و همیشه؛صداها گنگ!تصویرها محو!و زمان در ایستگاه من متوقف است!دیگر در انتظار هیچ کسی نیستم!من؛دقیقا همان چیزی هستم که "تنها" تعریف می شود؛گنگ ...غبار آلود ...خسته ... "مجتبی ابوترابی" 

ادامه مطلب  

گنگ، غبار آلود، خسته ...  

 دیگر غبار خستگی بر جانم نشسته است!لبریز از هیچ چیز نیستم!حتی رنج!نه لبم میلی به سخن دارد!و نه دلم حوصله شیدایی!در کوچه پس کوچه های ذهن خواب و بیدارم؛هنوز و همیشه باران می بارد!آنقدر زیاد؛که گاهی غرق می شوم در خویش!هنوز و همیشه؛صداها گنگ!تصویرها محو!و زمان در ایستگاه من متوقف است!دیگر در انتظار هیچ کسی نیستم!من؛دقیقا همان چیزی هستم که "تنها" تعریف می شود؛گنگ ...غبار آلود ...خسته ... "مجتبی ابوترابی" 

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1