157  

امروز وقتی بابا ر ُ رسوندم محل ِ کازش ، از خیابون داشتم میومدم که یهو ی ماشینه از کوچه در اومد منم گفتم
وایمیسه ولی وقتی من رد شدم دیدم ب ماشین برخورد کرد ،پیاده شدم راننده ِ پرووو میگه چیزی نشده
میگم چی چی و هیچی نشده چرا یهویی میای از کوچه بیرون میگه من ندیدم
بعد میگه چیزی نشده فقط رنگش رفته گفتم الان بابام منو دعوا میکنه
میگه میخوای زنگ بزنم افسر بیاد منم هیچی نگفتم و سریع رفتم پیش بابام ، بابام میگه چرا ب من زنگ نزدی بیام
منم گفتم خب گفت چیز

ادامه مطلب  

- 26 -  

دیروز وقت نشد پست بذارم -_- صب که بلند شدم تو رخت خواب داشتم به ۲ سال دیگه فکر میکردم! ۲ سال دیگه ای که میخوامش منتظرشمو براش لحظه شماری میکنم :/ چون خیلی برام با ارزشه :) براش برنامه ها دارم! بعد از اینکه فکرام تموم شد نشستم رو تخت زل زدم به کمد دیواری که رو به روم بود :/ یکم که حالم اومد سر جاش بلند شدم دست و صورتمو شستم اومدم نشستم یکم صبونه خوردم -_- بعدشم رفتم سراغ گوشیم دیدم هیچ خبری نیست گذاشتمش سر جاش رفتم حموم لباسامو شستمو یه دوش گرفتم اومدم

ادامه مطلب  

- 25 -  

خب خب اینم از اخرین امتحان دفاعی عمرم وقتی رسیدم خونه افتادم به جون کتابم [کلیک] خیلیییی خوشحالم اخیش راحت شدم ♡_♡ بعد امتحان با سحر نشستیم زرتو زورت عکس گرفتیم تا نگین و زهرا بیان اونا همیشه دیر میان -_- بعدش که اومدن رفتیم پارک اونجام همش عکس گرفتیم یکم سر به سر هم گذاشتیم نگین و زهرام دعوا میکردن منو سحر میخندیدیم D: خوب بود خوش گذشت بعد امتحان ولی بعدش دیدم ۳ تا از هم کلاسیام که ازشون بدم میاد اومدن نشستن کنار ما یکم حرف اینا زدن بعد دیدیم ی

ادامه مطلب  

روزهایی ک گذشت۳  

شنبه صبح کلا حوصله بیدار شدن نداشتم خسته بودم حسابی، خونه را مرتب کردم و با عمو تماس گرفتم ک شام بیاد خونه مون، با بابا هم تلفنی صحبت کردم، بعدش بیرون کار داشتم ،رفتم ک انجام بدم، وسایل بابا را آماده گذاشتم، ناهار خوردیم و نمازمو خوندم، ب جناب همسر هم طبق خواسته عموجان گفتم ک برا شام تشریف بیاره، ظرفا را شستم و فیلم دیدم،و بعدشم خواب، مامان رفته بود خرید، داداش کوچیکه اومد خونه،‌حرف زدیم و بعدش بابا اومد ، چای آوردم براش،‌داشتم موهامو خشک

ادامه مطلب  

روزهایی ک گذشت۲  

روزای بعدی هم درگیر کارا و خرید بودم،‌ سرماخوردگی هم کلافه ام کرده بود، چهارشنبه عصر رفتیم شهرستان،عصری رسیدیم ، و تدارک شام دیدیم،‌و بعد نماز و شام رفتیم خونه عمه، مشغول صحبت بودیم ک براشون مهمون اومد،‌عمه زیاد حالش خوب نبود، مام با دخترعمه ها مشغول صحبت شدیم، مهموناشون رفتن، بچه ها ریواس آوردن،‌دورهمی نشستیم و مشغول خوردن شدیم،
ساعت۱۲:۳۰ برگشتیم خونه،‌هوا فوق العاده سرد بود ،خوابیدم،صبح بیدارشدم و ب مامان کمک کردم ،برا شام کلی مهم

ادامه مطلب  

- 31 -  

دیروز صب رفتیم خونه خالم شیمیمو به امید اینکه اونجا بخونم برداشتم تو راه خالم زنگ زد گف برقا رفته رسیدید زنگ بزنید گفتم باشه وقتی رسیدیم زنگ زدم پسر خالم اومد درو باز کرد سگ خالم اینا یه نگاه کرد رفت قایم شد رفتیم سمتش دید اشناییم بدو بدو اومد سمتمون دمشو تکون میداد میپرید بالا پایین :/ یکم باهاش بازی کردم رفتم تو خونه دیدم برقا اومده لباسامو عوض کردم نشستیم با خالم حرف زدیم گفتم میخوام برم ازمونای قلم چی(خالم کنکوریه) گفت قلم چی برای چی؟اصلا

ادامه مطلب  

گفته های من،پسری ترنس!  

درودی فراواان
خوبین؟
میخواستم کمی صحبت کنم.
کمی از از همه چیز!
سال ها پیش وقتی توی اینترنت درباره ی خودم سرچ میکردم به واژه ی ترنس برمیخوردم!میرفتم توی وبلاگ بچه های قدیمی که حالا از اونا شاید 1 درصدشون توی وبلاگاشون باشن!
حال و هوای عجیبی داشت احساسشون!
یادمه نخستین بار اسم مهراد رو توی یکی از وبلاگ ها دیدم!مهراد اسم یکی از بچه های تکواندو کار بود که قرار بود مجوز بگیره.مهراد دچار بیماری شد و خیلی زود از میون ما رفت !خودش رفته بود و وبلاگش موند

ادامه مطلب  

قسمت سیزدهم رمان گیتا  

عقربه ساعت روی 2 بود.یعنی خاک برسر جوگیرم کنن هی جوگیرجوگیر زیاد لوس نشدم حالا فردا مجبوریم با اتوبوس بریم رودبار بدون هیچ سروصدایی نهایت آپشنی که داریم هندسفری باید نق نق بچه ی مماغوی کناری و گرمای هوا و اینا رو تحمل کنیم....
با صدای زنگ گوشیم پریدم هوا
مهسا بود.
-ها مریض روانی
مهسا-درد روانی سوئیچو گرفتی؟
-ای کوفت از ساعت10 دارم توضیح میدم ننننننعععععع ندااااااد
مهساا- کوفت به شکمت عربده نزن چشتو کور کرد نداد
-مالیخولیا اگه ایجوره فردا از همه

ادامه مطلب  

روزهایی ک گذشت۶  

صبح با خستگی بیش از اندازه بیدار شدم،‌دلم خوش بود مامان مث همیشه ظرفا را جابجا کرده،ولی نبود، رفتم سراغ ظرفا ،مامانم حیاط بود، کارم ک تموم شد فیلم دیدم و نماز خوندم ،برا افطار خونه مادرشوهر دعوت داشتیم،‌قرار بود زودتر برم،لباسامو اتو زدم و دوش گرفتم، نامزدم اومد دنبالم،با مامانم اینا خداحافظی کردم، رسیدم خونه مادرشوهر، احوالپرسی کردم و نشستم،‌مادرشوهرم مشغول کار بود، خواست کاهو و سبزی بشوره ،گفتم باهم بشوریم، گفت باشه ،رفتیم حیاط، و

ادامه مطلب  

روزهایی ک گذشت۷  

شنبه صبح بیدار شدم ولی تموم بدنم درد میکرد از خستگی، حاضر شدم برم دانشگاه برا امتحانا ،ناظر بودم، اگه میتونستم کنسل میکردم و نمیرفتم ولی چون قول داده بودم رفتم خلاصه، ابهتم زیاد بود بچه ها حساب میبردن،‌خخخ سانس اول طبقه دوم بودم، برا سانس دوم رفتم طبقه پنجم، متنفرم از این سالن،‌ آزمون شروع شد،‌از بس راه رفته بودم ،پام درد گرفته بودم، با افت فشار مواجه شدم ،نشستم رو یکی از صندلیهای خالی، یکی از کادر دانشگاه اومد بالاسرم ،گفت الان رییس دان

ادامه مطلب  

همه کاره(Factotum) ؛ انگلیسی ی چارلز بوکوفسکی ؛ داریوش شرعی  

 
1
ساعت ۵صبح زیر بارون رسیدم نیو اورلئان . یخورده تو ایستگاه نشستم ولی مردم منو افسرده می کردن به همین دلیل چمدونمو . برداشتمو و زدم بیرون و زیر بارون قدم زدم . نمی دونستم خونه های اجاره ای کجان و قسمت فقیر نشین کجاسیه چمدون چندلایه داشتم که داشت از هم جدا می شد . رنگش سیاه بود ولی سیاه رو یه لایه ی زرد رو پوشونده بود و حالا سیاهه رفته بود کنار و زرده خودشو نشون می داد . سعی کرده بودم با رنگ واکس زدن به قسمت سیاه مشکل رو حل کنم ولیبارون زده بود به ه

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1