خانه دوست کجاست؟  

«خان? دوست کجاست؟» در فلق بود که پرسید سوار.آسمان مکثی کردرهگذر شاخ? نوری که به لب داشت به تاریکی شن‌ها بخشیدو به انگشت نشان داد سپیداری و گفت :: « نرسیده به درختکوچه‌باغی‌ست که از خوابِ خدا سبزتر استو در آن عشق به انداز? پرهای صداقت آبی است.می‌روی تا تهِ آن کوچه که از پشت بلوغ، سر به در می‌آرد ،پس به سمتِ گلِ تنهایی می‌پیچی ،دو قدم مانده به گل ،پای فوار? جاویدِ اساطیرِ زمین می‌مانیو تو را ترسی شفاف فرا می‌گیرد. د

ادامه مطلب  

خانه دوست کجاست؟  

«خان? دوست کجاست؟» در فلق بود که پرسید سوار.آسمان مکثی کردرهگذر شاخ? نوری که به لب داشت به تاریکی شن‌ها بخشیدو به انگشت نشان داد سپیداری و گفت :: « نرسیده به درختکوچه‌باغی‌ست که از خوابِ خدا سبزتر استو در آن عشق به انداز? پرهای صداقت آبی است.می‌روی تا تهِ آن کوچه که از پشت بلوغ، سر به در می‌آرد ،پس به سمتِ گلِ تنهایی می‌پیچی ،دو قدم مانده به گل ،پای فوار? جاویدِ اساطیرِ زمین می‌مانیو تو را ترسی شفاف فرا می‌گیرد. د

ادامه مطلب  

خانه دوست کجاست؟  

«خان? دوست کجاست؟» در فلق بود که پرسید سوار.آسمان مکثی کردرهگذر شاخ? نوری که به لب داشت به تاریکی شن‌ها بخشیدو به انگشت نشان داد سپیداری و گفت :: « نرسیده به درختکوچه‌باغی‌ست که از خوابِ خدا سبزتر استو در آن عشق به انداز? پرهای صداقت آبی است.می‌روی تا تهِ آن کوچه که از پشت بلوغ، سر به در می‌آرد ،پس به سمتِ گلِ تنهایی می‌پیچی ،دو قدم مانده به گل ،پای فوار? جاویدِ اساطیرِ زمین می‌مانیو تو را ترسی شفاف فرا می‌گیرد. د

ادامه مطلب  

امشب هم به نيمه رسيد  

بسم الله الرحمن الرحیم   دیگر نه تابی مانده ، نه توانی ... ! می لرزند ، درست شبیه دانه مروارید های روی گونه ام ، می لرزند ... دست هایم ، دست های عزیزم ... دست های نازکم ... کجاست آن عطر بهارنارنج ؟! کجاست آن سرخی و طراوت .. دست هایم دیگر تاب نوشتن ندارند ... در رگ و پی شان واژه جریان دارد و دیگر نای بلند شدن ندارند ... دست هایم خسته اند ... بی حسند ... دلشان خواب می خواهد ... دلشان آرام و قرار می خواهد .. دلشان ... پشت سرم می سوزد ... دیگر توان اشک ریختنی نی

ادامه مطلب  

امشب هم به نيمه رسيد  

بسم الله الرحمن الرحیم   دیگر نه تابی مانده ، نه توانی ... ! می لرزند ، درست شبیه دانه مروارید های روی گونه ام ، می لرزند ... دست هایم ، دست های عزیزم ... دست های نازکم ... کجاست آن عطر بهارنارنج ؟! کجاست آن سرخی و طراوت .. دست هایم دیگر تاب نوشتن ندارند ... در رگ و پی شان واژه جریان دارد و دیگر نای بلند شدن ندارند ... دست هایم خسته اند ... بی حسند ... دلشان خواب می خواهد ... دلشان آرام و قرار می خواهد .. دلشان ... پشت سرم می سوزد ... دیگر توان اشک ریختنی نی

ادامه مطلب  

امشب هم به نيمه رسيد  

بسم الله الرحمن الرحیم   دیگر نه تابی مانده ، نه توانی ... ! می لرزند ، درست شبیه دانه مروارید های روی گونه ام ، می لرزند ... دست هایم ، دست های عزیزم ... دست های نازکم ... کجاست آن عطر بهارنارنج ؟! کجاست آن سرخی و طراوت .. دست هایم دیگر تاب نوشتن ندارند ... در رگ و پی شان واژه جریان دارد و دیگر نای بلند شدن ندارند ... دست هایم خسته اند ... بی حسند ... دلشان خواب می خواهد ... دلشان آرام و قرار می خواهد .. دلشان ... پشت سرم می سوزد ... دیگر توان اشک ریختنی نی

ادامه مطلب  

امشب هم به نيمه رسيد  

بسم الله الرحمن الرحیم   دیگر نه تابی مانده ، نه توانی ... ! می لرزند ، درست شبیه دانه مروارید های روی گونه ام ، می لرزند ... دست هایم ، دست های عزیزم ... دست های نازکم ... کجاست آن عطر بهارنارنج ؟! کجاست آن سرخی و طراوت .. دست هایم دیگر تاب نوشتن ندارند ... در رگ و پی شان واژه جریان دارد و دیگر نای بلند شدن ندارند ... دست هایم خسته اند ... بی حسند ... دلشان خواب می خواهد ... دلشان آرام و قرار می خواهد .. دلشان ... پشت سرم می سوزد ... دیگر توان اشک ریختنی نی

ادامه مطلب  

امشب هم به نيمه رسيد  

بسم الله الرحمن الرحیم   دیگر نه تابی مانده ، نه توانی ... ! می لرزند ، درست شبیه دانه مروارید های روی گونه ام ، می لرزند ... دست هایم ، دست های عزیزم ... دست های نازکم ... کجاست آن عطر بهارنارنج ؟! کجاست آن سرخی و طراوت .. دست هایم دیگر تاب نوشتن ندارند ... در رگ و پی شان واژه جریان دارد و دیگر نای بلند شدن ندارند ... دست هایم خسته اند ... بی حسند ... دلشان خواب می خواهد ... دلشان آرام و قرار می خواهد .. دلشان ... پشت سرم می سوزد ... دیگر توان اشک ریختنی نی

ادامه مطلب  

امشب هم به نيمه رسيد  

بسم الله الرحمن الرحیم   دیگر نه تابی مانده ، نه توانی ... ! می لرزند ، درست شبیه دانه مروارید های روی گونه ام ، می لرزند ... دست هایم ، دست های عزیزم ... دست های نازکم ... کجاست آن عطر بهارنارنج ؟! کجاست آن سرخی و طراوت .. دست هایم دیگر تاب نوشتن ندارند ... در رگ و پی شان واژه جریان دارد و دیگر نای بلند شدن ندارند ... دست هایم خسته اند ... بی حسند ... دلشان خواب می خواهد ... دلشان آرام و قرار می خواهد .. دلشان ... پشت سرم می سوزد ... دیگر توان اشک ریختنی نی

ادامه مطلب  

امشب هم به نيمه رسيد  

بسم الله الرحمن الرحیم   دیگر نه تابی مانده ، نه توانی ... ! می لرزند ، درست شبیه دانه مروارید های روی گونه ام ، می لرزند ... دست هایم ، دست های عزیزم ... دست های نازکم ... کجاست آن عطر بهارنارنج ؟! کجاست آن سرخی و طراوت .. دست هایم دیگر تاب نوشتن ندارند ... در رگ و پی شان واژه جریان دارد و دیگر نای بلند شدن ندارند ... دست هایم خسته اند ... بی حسند ... دلشان خواب می خواهد ... دلشان آرام و قرار می خواهد .. دلشان ... پشت سرم می سوزد ... دیگر توان اشک ریختنی نی

ادامه مطلب  

امشب هم به نيمه رسيد  

بسم الله الرحمن الرحیم   دیگر نه تابی مانده ، نه توانی ... ! می لرزند ، درست شبیه دانه مروارید های روی گونه ام ، می لرزند ... دست هایم ، دست های عزیزم ... دست های نازکم ... کجاست آن عطر بهارنارنج ؟! کجاست آن سرخی و طراوت .. دست هایم دیگر تاب نوشتن ندارند ... در رگ و پی شان واژه جریان دارد و دیگر نای بلند شدن ندارند ... دست هایم خسته اند ... بی حسند ... دلشان خواب می خواهد ... دلشان آرام و قرار می خواهد .. دلشان ... پشت سرم می سوزد ... دیگر توان اشک ریختنی نی

ادامه مطلب  

امشب هم به نيمه رسيد  

بسم الله الرحمن الرحیم   دیگر نه تابی مانده ، نه توانی ... ! می لرزند ، درست شبیه دانه مروارید های روی گونه ام ، می لرزند ... دست هایم ، دست های عزیزم ... دست های نازکم ... کجاست آن عطر بهارنارنج ؟! کجاست آن سرخی و طراوت .. دست هایم دیگر تاب نوشتن ندارند ... در رگ و پی شان واژه جریان دارد و دیگر نای بلند شدن ندارند ... دست هایم خسته اند ... بی حسند ... دلشان خواب می خواهد ... دلشان آرام و قرار می خواهد .. دلشان ... پشت سرم می سوزد ... دیگر توان اشک ریختنی نی

ادامه مطلب  

امشب هم به نيمه رسيد  

بسم الله الرحمن الرحیم   دیگر نه تابی مانده ، نه توانی ... ! می لرزند ، درست شبیه دانه مروارید های روی گونه ام ، می لرزند ... دست هایم ، دست های عزیزم ... دست های نازکم ... کجاست آن عطر بهارنارنج ؟! کجاست آن سرخی و طراوت .. دست هایم دیگر تاب نوشتن ندارند ... در رگ و پی شان واژه جریان دارد و دیگر نای بلند شدن ندارند ... دست هایم خسته اند ... بی حسند ... دلشان خواب می خواهد ... دلشان آرام و قرار می خواهد .. دلشان ... پشت سرم می سوزد ... دیگر توان اشک ریختنی نی

ادامه مطلب  

امشب هم به نيمه رسيد  

بسم الله الرحمن الرحیم   دیگر نه تابی مانده ، نه توانی ... ! می لرزند ، درست شبیه دانه مروارید های روی گونه ام ، می لرزند ... دست هایم ، دست های عزیزم ... دست های نازکم ... کجاست آن عطر بهارنارنج ؟! کجاست آن سرخی و طراوت .. دست هایم دیگر تاب نوشتن ندارند ... در رگ و پی شان واژه جریان دارد و دیگر نای بلند شدن ندارند ... دست هایم خسته اند ... بی حسند ... دلشان خواب می خواهد ... دلشان آرام و قرار می خواهد .. دلشان ... پشت سرم می سوزد ... دیگر توان اشک ریختنی نی

ادامه مطلب  

امشب هم به نيمه رسيد  

بسم الله الرحمن الرحیم   دیگر نه تابی مانده ، نه توانی ... ! می لرزند ، درست شبیه دانه مروارید های روی گونه ام ، می لرزند ... دست هایم ، دست های عزیزم ... دست های نازکم ... کجاست آن عطر بهارنارنج ؟! کجاست آن سرخی و طراوت .. دست هایم دیگر تاب نوشتن ندارند ... در رگ و پی شان واژه جریان دارد و دیگر نای بلند شدن ندارند ... دست هایم خسته اند ... بی حسند ... دلشان خواب می خواهد ... دلشان آرام و قرار می خواهد .. دلشان ... پشت سرم می سوزد ... دیگر توان اشک ریختنی نی

ادامه مطلب  

امشب هم به نيمه رسيد  

بسم الله الرحمن الرحیم   دیگر نه تابی مانده ، نه توانی ... ! می لرزند ، درست شبیه دانه مروارید های روی گونه ام ، می لرزند ... دست هایم ، دست های عزیزم ... دست های نازکم ... کجاست آن عطر بهارنارنج ؟! کجاست آن سرخی و طراوت .. دست هایم دیگر تاب نوشتن ندارند ... در رگ و پی شان واژه جریان دارد و دیگر نای بلند شدن ندارند ... دست هایم خسته اند ... بی حسند ... دلشان خواب می خواهد ... دلشان آرام و قرار می خواهد .. دلشان ... پشت سرم می سوزد ... دیگر توان اشک ریختنی نی

ادامه مطلب  

امشب هم به نيمه رسيد  

بسم الله الرحمن الرحیم   دیگر نه تابی مانده ، نه توانی ... ! می لرزند ، درست شبیه دانه مروارید های روی گونه ام ، می لرزند ... دست هایم ، دست های عزیزم ... دست های نازکم ... کجاست آن عطر بهارنارنج ؟! کجاست آن سرخی و طراوت .. دست هایم دیگر تاب نوشتن ندارند ... در رگ و پی شان واژه جریان دارد و دیگر نای بلند شدن ندارند ... دست هایم خسته اند ... بی حسند ... دلشان خواب می خواهد ... دلشان آرام و قرار می خواهد .. دلشان ... پشت سرم می سوزد ... دیگر توان اشک ریختنی نی

ادامه مطلب  

امشب هم به نيمه رسيد  

بسم الله الرحمن الرحیم   دیگر نه تابی مانده ، نه توانی ... ! می لرزند ، درست شبیه دانه مروارید های روی گونه ام ، می لرزند ... دست هایم ، دست های عزیزم ... دست های نازکم ... کجاست آن عطر بهارنارنج ؟! کجاست آن سرخی و طراوت .. دست هایم دیگر تاب نوشتن ندارند ... در رگ و پی شان واژه جریان دارد و دیگر نای بلند شدن ندارند ... دست هایم خسته اند ... بی حسند ... دلشان خواب می خواهد ... دلشان آرام و قرار می خواهد .. دلشان ... پشت سرم می سوزد ... دیگر توان اشک ریختنی نی

ادامه مطلب  

امشب هم به نيمه رسيد  

بسم الله الرحمن الرحیم   دیگر نه تابی مانده ، نه توانی ... ! می لرزند ، درست شبیه دانه مروارید های روی گونه ام ، می لرزند ... دست هایم ، دست های عزیزم ... دست های نازکم ... کجاست آن عطر بهارنارنج ؟! کجاست آن سرخی و طراوت .. دست هایم دیگر تاب نوشتن ندارند ... در رگ و پی شان واژه جریان دارد و دیگر نای بلند شدن ندارند ... دست هایم خسته اند ... بی حسند ... دلشان خواب می خواهد ... دلشان آرام و قرار می خواهد .. دلشان ... پشت سرم می سوزد ... دیگر توان اشک ریختنی نی

ادامه مطلب  

امشب هم به نيمه رسيد  

بسم الله الرحمن الرحیم   دیگر نه تابی مانده ، نه توانی ... ! می لرزند ، درست شبیه دانه مروارید های روی گونه ام ، می لرزند ... دست هایم ، دست های عزیزم ... دست های نازکم ... کجاست آن عطر بهارنارنج ؟! کجاست آن سرخی و طراوت .. دست هایم دیگر تاب نوشتن ندارند ... در رگ و پی شان واژه جریان دارد و دیگر نای بلند شدن ندارند ... دست هایم خسته اند ... بی حسند ... دلشان خواب می خواهد ... دلشان آرام و قرار می خواهد .. دلشان ... پشت سرم می سوزد ... دیگر توان اشک ریختنی نی

ادامه مطلب  

امشب هم به نيمه رسيد  

بسم الله الرحمن الرحیم   دیگر نه تابی مانده ، نه توانی ... ! می لرزند ، درست شبیه دانه مروارید های روی گونه ام ، می لرزند ... دست هایم ، دست های عزیزم ... دست های نازکم ... کجاست آن عطر بهارنارنج ؟! کجاست آن سرخی و طراوت .. دست هایم دیگر تاب نوشتن ندارند ... در رگ و پی شان واژه جریان دارد و دیگر نای بلند شدن ندارند ... دست هایم خسته اند ... بی حسند ... دلشان خواب می خواهد ... دلشان آرام و قرار می خواهد .. دلشان ... پشت سرم می سوزد ... دیگر توان اشک ریختنی نی

ادامه مطلب  

امشب هم به نيمه رسيد  

بسم الله الرحمن الرحیم   دیگر نه تابی مانده ، نه توانی ... ! می لرزند ، درست شبیه دانه مروارید های روی گونه ام ، می لرزند ... دست هایم ، دست های عزیزم ... دست های نازکم ... کجاست آن عطر بهارنارنج ؟! کجاست آن سرخی و طراوت .. دست هایم دیگر تاب نوشتن ندارند ... در رگ و پی شان واژه جریان دارد و دیگر نای بلند شدن ندارند ... دست هایم خسته اند ... بی حسند ... دلشان خواب می خواهد ... دلشان آرام و قرار می خواهد .. دلشان ... پشت سرم می سوزد ... دیگر توان اشک ریختنی نی

ادامه مطلب  

امشب هم به نيمه رسيد  

بسم الله الرحمن الرحیم   دیگر نه تابی مانده ، نه توانی ... ! می لرزند ، درست شبیه دانه مروارید های روی گونه ام ، می لرزند ... دست هایم ، دست های عزیزم ... دست های نازکم ... کجاست آن عطر بهارنارنج ؟! کجاست آن سرخی و طراوت .. دست هایم دیگر تاب نوشتن ندارند ... در رگ و پی شان واژه جریان دارد و دیگر نای بلند شدن ندارند ... دست هایم خسته اند ... بی حسند ... دلشان خواب می خواهد ... دلشان آرام و قرار می خواهد .. دلشان ... پشت سرم می سوزد ... دیگر توان اشک ریختنی نی

ادامه مطلب  

امشب هم به نيمه رسيد  

بسم الله الرحمن الرحیم   دیگر نه تابی مانده ، نه توانی ... ! می لرزند ، درست شبیه دانه مروارید های روی گونه ام ، می لرزند ... دست هایم ، دست های عزیزم ... دست های نازکم ... کجاست آن عطر بهارنارنج ؟! کجاست آن سرخی و طراوت .. دست هایم دیگر تاب نوشتن ندارند ... در رگ و پی شان واژه جریان دارد و دیگر نای بلند شدن ندارند ... دست هایم خسته اند ... بی حسند ... دلشان خواب می خواهد ... دلشان آرام و قرار می خواهد .. دلشان ... پشت سرم می سوزد ... دیگر توان اشک ریختنی نی

ادامه مطلب  

امشب هم به نيمه رسيد  

بسم الله الرحمن الرحیم   دیگر نه تابی مانده ، نه توانی ... ! می لرزند ، درست شبیه دانه مروارید های روی گونه ام ، می لرزند ... دست هایم ، دست های عزیزم ... دست های نازکم ... کجاست آن عطر بهارنارنج ؟! کجاست آن سرخی و طراوت .. دست هایم دیگر تاب نوشتن ندارند ... در رگ و پی شان واژه جریان دارد و دیگر نای بلند شدن ندارند ... دست هایم خسته اند ... بی حسند ... دلشان خواب می خواهد ... دلشان آرام و قرار می خواهد .. دلشان ... پشت سرم می سوزد ... دیگر توان اشک ریختنی نی

ادامه مطلب  

امشب هم به نيمه رسيد  

بسم الله الرحمن الرحیم   دیگر نه تابی مانده ، نه توانی ... ! می لرزند ، درست شبیه دانه مروارید های روی گونه ام ، می لرزند ... دست هایم ، دست های عزیزم ... دست های نازکم ... کجاست آن عطر بهارنارنج ؟! کجاست آن سرخی و طراوت .. دست هایم دیگر تاب نوشتن ندارند ... در رگ و پی شان واژه جریان دارد و دیگر نای بلند شدن ندارند ... دست هایم خسته اند ... بی حسند ... دلشان خواب می خواهد ... دلشان آرام و قرار می خواهد .. دلشان ... پشت سرم می سوزد ... دیگر توان اشک ریختنی نی

ادامه مطلب  

امشب هم به نيمه رسيد  

بسم الله الرحمن الرحیم   دیگر نه تابی مانده ، نه توانی ... ! می لرزند ، درست شبیه دانه مروارید های روی گونه ام ، می لرزند ... دست هایم ، دست های عزیزم ... دست های نازکم ... کجاست آن عطر بهارنارنج ؟! کجاست آن سرخی و طراوت .. دست هایم دیگر تاب نوشتن ندارند ... در رگ و پی شان واژه جریان دارد و دیگر نای بلند شدن ندارند ... دست هایم خسته اند ... بی حسند ... دلشان خواب می خواهد ... دلشان آرام و قرار می خواهد .. دلشان ... پشت سرم می سوزد ... دیگر توان اشک ریختنی نی

ادامه مطلب  

امشب هم به نيمه رسيد  

بسم الله الرحمن الرحیم   دیگر نه تابی مانده ، نه توانی ... ! می لرزند ، درست شبیه دانه مروارید های روی گونه ام ، می لرزند ... دست هایم ، دست های عزیزم ... دست های نازکم ... کجاست آن عطر بهارنارنج ؟! کجاست آن سرخی و طراوت .. دست هایم دیگر تاب نوشتن ندارند ... در رگ و پی شان واژه جریان دارد و دیگر نای بلند شدن ندارند ... دست هایم خسته اند ... بی حسند ... دلشان خواب می خواهد ... دلشان آرام و قرار می خواهد .. دلشان ... پشت سرم می سوزد ... دیگر توان اشک ریختنی نی

ادامه مطلب  

امشب هم به نيمه رسيد  

بسم الله الرحمن الرحیم   دیگر نه تابی مانده ، نه توانی ... ! می لرزند ، درست شبیه دانه مروارید های روی گونه ام ، می لرزند ... دست هایم ، دست های عزیزم ... دست های نازکم ... کجاست آن عطر بهارنارنج ؟! کجاست آن سرخی و طراوت .. دست هایم دیگر تاب نوشتن ندارند ... در رگ و پی شان واژه جریان دارد و دیگر نای بلند شدن ندارند ... دست هایم خسته اند ... بی حسند ... دلشان خواب می خواهد ... دلشان آرام و قرار می خواهد .. دلشان ... پشت سرم می سوزد ... دیگر توان اشک ریختنی نی

ادامه مطلب  

امشب هم به نيمه رسيد  

بسم الله الرحمن الرحیم   دیگر نه تابی مانده ، نه توانی ... ! می لرزند ، درست شبیه دانه مروارید های روی گونه ام ، می لرزند ... دست هایم ، دست های عزیزم ... دست های نازکم ... کجاست آن عطر بهارنارنج ؟! کجاست آن سرخی و طراوت .. دست هایم دیگر تاب نوشتن ندارند ... در رگ و پی شان واژه جریان دارد و دیگر نای بلند شدن ندارند ... دست هایم خسته اند ... بی حسند ... دلشان خواب می خواهد ... دلشان آرام و قرار می خواهد .. دلشان ... پشت سرم می سوزد ... دیگر توان اشک ریختنی نی

ادامه مطلب  

بازی با هشت  

چرا حال من به بود و نبود یا خوب و بد بودن هشت بستگی داره ؟چرا انقدر موجود چندش و وابسته ای شدم ؟! امروز ازم خواست باهاش ویدئو گیم بازی کنم اونم یکی از بازی هایی که قبلا با هم بازی میکردیم . حس نوستالژیکی داشت برامون .رفتم تیم مقابلش و باهاش بازی کردم . تیم هشت باخت :)))عاقا انقدر بعدش مسخره بازی دراورد که خدا میدونه :))هرچی ازش میپرسیدم با صدایی مثل این دخترای لوس میگفت به خودم مربوطه دختره ی پرروووو :)))خوب بود.*عجیب ذهنم مشغول نادیاست... . از ته قل

ادامه مطلب  

بازی با هشت  

چرا حال من به بود و نبود یا خوب و بد بودن هشت بستگی داره ؟چرا انقدر موجود چندش و وابسته ای شدم ؟! امروز ازم خواست باهاش ویدئو گیم بازی کنم اونم یکی از بازی هایی که قبلا با هم بازی میکردیم . حس نوستالژیکی داشت برامون .رفتم تیم مقابلش و باهاش بازی کردم . تیم هشت باخت :)))عاقا انقدر بعدش مسخره بازی دراورد که خدا میدونه :))هرچی ازش میپرسیدم با صدایی مثل این دخترای لوس میگفت به خودم مربوطه دختره ی پرروووو :)))خوب بود.*عجیب ذهنم مشغول نادیاست... . از ته قل

ادامه مطلب  

گاردین گزارش داد عربستان دومین واردکننده بزرگ سلاح در جهان/ جایگاه ایران در فهرست کشورهای واردکننده سلاح کجاست؟  

گاردین در گزارشی به موضوع تجارت سلاح و بزرگترین کشورهای واردکننده و صادرکننده تسلیحات نظامی در جهان پرداخت. به گزارش گروه بین‌الملل باشگاه خبرنگاران جوان؛ گاردین در مطلبی نوشت: یک گزارش جدید نشان داد نیمی از تسلیحات صادراتی آمریکا
در 5 سال گذشته به منطقه جنگ زده خاورمیانه وارد شده است. براساس این
گزارش عربستان سعودی دومین واردکننده بزرگ سلاح در جهان و عمده ترین مشتری تسلیحات آمریکایی است.
موسسه بین‌المللی پژوهش‌های صلح استک

ادامه مطلب  

گاردین گزارش داد عربستان دومین واردکننده بزرگ سلاح در جهان/ جایگاه ایران در فهرست کشورهای واردکننده سلاح کجاست؟  

گاردین در گزارشی به موضوع تجارت سلاح و بزرگترین کشورهای واردکننده و صادرکننده تسلیحات نظامی در جهان پرداخت. به گزارش گروه بین‌الملل باشگاه خبرنگاران جوان؛ گاردین در مطلبی نوشت: یک گزارش جدید نشان داد نیمی از تسلیحات صادراتی آمریکا
در 5 سال گذشته به منطقه جنگ زده خاورمیانه وارد شده است. براساس این
گزارش عربستان سعودی دومین واردکننده بزرگ سلاح در جهان و عمده ترین مشتری تسلیحات آمریکایی است.
موسسه بین‌المللی پژوهش‌های صلح استک

ادامه مطلب  

گاردین گزارش داد عربستان دومین واردکننده بزرگ سلاح در جهان/ جایگاه ایران در فهرست کشورهای واردکننده سلاح کجاست؟  

گاردین در گزارشی به موضوع تجارت سلاح و بزرگترین کشورهای واردکننده و صادرکننده تسلیحات نظامی در جهان پرداخت. به گزارش گروه بین‌الملل باشگاه خبرنگاران جوان؛ گاردین در مطلبی نوشت: یک گزارش جدید نشان داد نیمی از تسلیحات صادراتی آمریکا
در 5 سال گذشته به منطقه جنگ زده خاورمیانه وارد شده است. براساس این
گزارش عربستان سعودی دومین واردکننده بزرگ سلاح در جهان و عمده ترین مشتری تسلیحات آمریکایی است.
موسسه بین‌المللی پژوهش‌های صلح استک

ادامه مطلب  

گاردین گزارش داد عربستان دومین واردکننده بزرگ سلاح در جهان/ جایگاه ایران در فهرست کشورهای واردکننده سلاح کجاست؟  

گاردین در گزارشی به موضوع تجارت سلاح و بزرگترین کشورهای واردکننده و صادرکننده تسلیحات نظامی در جهان پرداخت. به گزارش گروه بین‌الملل باشگاه خبرنگاران جوان؛ گاردین در مطلبی نوشت: یک گزارش جدید نشان داد نیمی از تسلیحات صادراتی آمریکا
در 5 سال گذشته به منطقه جنگ زده خاورمیانه وارد شده است. براساس این
گزارش عربستان سعودی دومین واردکننده بزرگ سلاح در جهان و عمده ترین مشتری تسلیحات آمریکایی است.
موسسه بین‌المللی پژوهش‌های صلح استک

ادامه مطلب  

آنجا که عرب نی انداخت  

دیدی تو دعواهای آدم با شخصیتا، وقتی خیلی عصبانی می‌شند همش به یه جایی اشاره می‌کنند و تهدید میکنن؟ اصلاً منظورم جای بدی نیست‌ها! اصن واسه همین گفتم دعوا‌های آدم با شخصیتا، که فکر بدی تو ذهن‌های منحرف نیاد! اِنی‌وِیْ، منظورم «اونجا که عرب نِیْ انداخت» بود. من به عنوان شنونده‌ی این جمله، حق دارم بدونم چرا اونجا که عرب نی انداخت، جای خاصی بوده؟ چرا روش حساس شدند؟ اونجا کجاست؟ کی الآن در حال حاضر اونجاس؟ چه موقع همچین اتفاقی افتاده؟ کی شاه

ادامه مطلب  

آنجا که عرب نی انداخت  

دیدی تو دعواهای آدم با شخصیتا، وقتی خیلی عصبانی می‌شند همش به یه جایی اشاره می‌کنند و تهدید میکنن؟ اصلاً منظورم جای بدی نیست‌ها! اصن واسه همین گفتم دعوا‌های آدم با شخصیتا، که فکر بدی تو ذهن‌های منحرف نیاد! اِنی‌وِیْ، منظورم «اونجا که عرب نِیْ انداخت» بود. من به عنوان شنونده‌ی این جمله، حق دارم بدونم چرا اونجا که عرب نی انداخت، جای خاصی بوده؟ چرا روش حساس شدند؟ اونجا کجاست؟ کی الآن در حال حاضر اونجاس؟ چه موقع همچین اتفاقی افتاده؟ کی شاه

ادامه مطلب  

کژال  

تمام رنگ هایی که امروز دوست دارم، رنگ های دامن مادرم است که در بچگی، پشتش قایم می شدم و در امان می ماندم...بابا به مادر می رسید و صدای نفس نفس زدن مرا از پشت مادر می شنید و می فهمید کجا قایم شده ام.با صدای بلند می گفت: پس این دختر کجاست؟آهسته در گوشش چیزی می گفت و می خندیدند...و به سمت در می رفت!کیفش را در کنار در می گذاشت و زانو می زد و مشغول بستن بند کفشش می شد.با خنده های کودکانه به سمت در می دویدم و روبرویش می ایستادم.بابا لبخند می زد و مرا بغل می ک

ادامه مطلب  

آقا من کورم ببخشید تو رو خدا منو نزن ....  

امروز ظهر رفتم ناهار یه چیزی بگیرم که تو خیابون یه آقایی به سمت چپ نگاه می کرد و حواسش به جلو نبود .یه آقایی هم نابینا بود و با عصای سفید از روبرو می اومد که یک دفعه به هم برخورد کردن و عصای نابینا هم افتاد.آقایی که میدید شروع کرد به کتک زدن مرد نابینا  و می گفت : حواست کجاست مرتیکه ....  چرا جلوتو نمیبینی؟مرد نابینا می گفت : من کورم نمی بینیم .مرد بینا : غلط کردی که نمیبینی  باید با عصات جلو روتو ببینی دیگه کثافت .و هی از این اصرار و از اون انک

ادامه مطلب  

آقا من کورم ببخشید تو رو خدا منو نزن ....  

امروز ظهر رفتم ناهار یه چیزی بگیرم که تو خیابون یه آقایی به سمت چپ نگاه می کرد و حواسش به جلو نبود .یه آقایی هم نابینا بود و با عصای سفید از روبرو می اومد که یک دفعه به هم برخورد کردن و عصای نابینا هم افتاد.آقایی که میدید شروع کرد به کتک زدن مرد نابینا  و می گفت : حواست کجاست مرتیکه ....  چرا جلوتو نمیبینی؟مرد نابینا می گفت : من کورم نمی بینیم .مرد بینا : غلط کردی که نمیبینی  باید با عصات جلو روتو ببینی دیگه کثافت .و هی از این اصرار و از اون انک

ادامه مطلب  

آقا من کورم ببخشید تو رو خدا منو نزن ....  

امروز ظهر رفتم ناهار یه چیزی بگیرم که تو خیابون یه آقایی به سمت چپ نگاه می کرد و حواسش به جلو نبود .یه آقایی هم نابینا بود و با عصای سفید از روبرو می اومد که یک دفعه به هم برخورد کردن و عصای نابینا هم افتاد.آقایی که میدید شروع کرد به کتک زدن مرد نابینا  و می گفت : حواست کجاست مرتیکه ....  چرا جلوتو نمیبینی؟مرد نابینا می گفت : من کورم نمی بینیم .مرد بینا : غلط کردی که نمیبینی  باید با عصات جلو روتو ببینی دیگه کثافت .و هی از این اصرار و از اون انک

ادامه مطلب  

آقا من کورم ببخشید تو رو خدا منو نزن ....  

امروز ظهر رفتم ناهار یه چیزی بگیرم که تو خیابون یه آقایی به سمت چپ نگاه می کرد و حواسش به جلو نبود .یه آقایی هم نابینا بود و با عصای سفید از روبرو می اومد که یک دفعه به هم برخورد کردن و عصای نابینا هم افتاد.آقایی که میدید شروع کرد به کتک زدن مرد نابینا  و می گفت : حواست کجاست مرتیکه ....  چرا جلوتو نمیبینی؟مرد نابینا می گفت : من کورم نمی بینیم .مرد بینا : غلط کردی که نمیبینی  باید با عصات جلو روتو ببینی دیگه کثافت .و هی از این اصرار و از اون انک

ادامه مطلب  

آقا من کورم ببخشید تو رو خدا منو نزن ....  

امروز ظهر رفتم ناهار یه چیزی بگیرم که تو خیابون یه آقایی به سمت چپ نگاه می کرد و حواسش به جلو نبود .یه آقایی هم نابینا بود و با عصای سفید از روبرو می اومد که یک دفعه به هم برخورد کردن و عصای نابینا هم افتاد.آقایی که میدید شروع کرد به کتک زدن مرد نابینا  و می گفت : حواست کجاست مرتیکه ....  چرا جلوتو نمیبینی؟مرد نابینا می گفت : من کورم نمی بینیم .مرد بینا : غلط کردی که نمیبینی  باید با عصات جلو روتو ببینی دیگه کثافت .و هی از این اصرار و از اون انک

ادامه مطلب  

آقا من کورم ببخشید تو رو خدا منو نزن ....  

امروز ظهر رفتم ناهار یه چیزی بگیرم که تو خیابون یه آقایی به سمت چپ نگاه می کرد و حواسش به جلو نبود .یه آقایی هم نابینا بود و با عصای سفید از روبرو می اومد که یک دفعه به هم برخورد کردن و عصای نابینا هم افتاد.آقایی که میدید شروع کرد به کتک زدن مرد نابینا  و می گفت : حواست کجاست مرتیکه ....  چرا جلوتو نمیبینی؟مرد نابینا می گفت : من کورم نمی بینیم .مرد بینا : غلط کردی که نمیبینی  باید با عصات جلو روتو ببینی دیگه کثافت .و هی از این اصرار و از اون انک

ادامه مطلب  

خسته از قدم های اشتباه  

کجاست اونهمه رویاپردازی ؟ کچاست اونهمه هیجان و
آرزوهای ریز و درشت ؟ چی شد نتیجه اهداف بزرگی که برای آینده ام داشتم ؟ چی شد که
من فرسنگها از خودم فاصله گرفتم ؟ من الان کجای این زندگی وایستادم ؟ چرا انقدر از
خودم دور شدم؟ درگیر چی شدم ؟ تصویری که از سی و شش سالگیم تو ذهنم داشتم چی بود ؟
انقدر ازش دور شدم که حتی یادم نمیاد .[ادامه مطلب را در اینجا بخوانید ...]

ادامه مطلب  

 

ایستگاه اوتوبوس.... دلگیر نشستم اینجاا... مقصد کجاست؟  نمیدونم.. قطعا این شنبه مث اون جمعه نیس ک تهش قشنگ تموم شه... انگار تمام حسای خوب دنیا ازم گرفته شده  انگار کشتیام غرق شده خداایا فقط ازت صبر میخوام و صبر ...انگار تمام من برضد مردا شده ...این همه غمو تو این شنبه ی لنتی چیکار میشه کرد؟  چرا همیشه روزای اخر اسفند حال من بده دلم درست مثل جنب و جوش, روزای اخ,ر ساله ...کاااش این روزای سنگین تموم شه... لنت ب تو ک این همه حس بدو بمن دادی لنت ب تو ک

ادامه مطلب  

 

ایستگاه اوتوبوس.... دلگیر نشستم اینجاا... مقصد کجاست؟  نمیدونم.. قطعا این شنبه مث اون جمعه نیس ک تهش قشنگ تموم شه... انگار تمام حسای خوب دنیا ازم گرفته شده  انگار کشتیام غرق شده خداایا فقط ازت صبر میخوام و صبر ...انگار تمام من برضد مردا شده ...این همه غمو تو این شنبه ی لنتی چیکار میشه کرد؟  چرا همیشه روزای اخر اسفند حال من بده دلم درست مثل جنب و جوش, روزای اخ,ر ساله ...کاااش این روزای سنگین تموم شه... لنت ب تو ک این همه حس بدو بمن دادی لنت ب تو ک

ادامه مطلب  

friend  

فریدون مشیری :دل که تنگ است کجا باید رفت ؟ به در و دشت و دمن ؟ یا به باغ و گل و گلزار و چمن ؟ یا به یک  خلوت و تنهایی امندل که تنگ است کجا باید رفت ؟ پیرفرزانه من بانگ برآورد که این حرف نکوست ، دل که تنگ است برو خانه دوست . . . شانه اش جایگه گریه توسخنش راه گشابوسه اش مرهم زخم دل توستعشق او چاره دلتنگی توست . . دل که تنگ است برو خانه دوست . . خانه اش خانه توست . . .باز گفتم : خانه دوست کجاست ؟گفت پیدایش کن بروآنجاکه پر از مهر

ادامه مطلب  

friend  

فریدون مشیری :دل که تنگ است کجا باید رفت ؟ به در و دشت و دمن ؟ یا به باغ و گل و گلزار و چمن ؟ یا به یک  خلوت و تنهایی امندل که تنگ است کجا باید رفت ؟ پیرفرزانه من بانگ برآورد که این حرف نکوست ، دل که تنگ است برو خانه دوست . . . شانه اش جایگه گریه توسخنش راه گشابوسه اش مرهم زخم دل توستعشق او چاره دلتنگی توست . . دل که تنگ است برو خانه دوست . . خانه اش خانه توست . . .باز گفتم : خانه دوست کجاست ؟گفت پیدایش کن بروآنجاکه پر از مهر

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1  2  3  4  5  6  7  8  9  10  >