تاهنوز...تاهمیشه...  

توی این همه شلوغی  و درگیری الان...اومدم اینجا یکم از تو بنویسم ...راستش  یادم افتاد امشب کنار  مهمونا..مهمونای مشترکون  :) ... تو دعوت نشدی...نمیای.
میدونی الان کنار همون مهمونایی ام که  مطمئن بودن کنار هم دیوار میسازیم و می گفتن ان شاء الله خوشبخت بشید و  تو  پسر بچه مغرور دوست داشتنی من. سرتو می انداختی پایین و خجالت می کشیدی...((پسر چه خوبه نمیای...))میدونم هنوز نمی دونی چرا ... یا چی شد...میدونم سخته برات... برای من عزیز جانم...بارها و بارها سخت تر از

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1